تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
لقد بكت اللّيالى فى دجاها * لموت القرم مصباح الانام فأشخاص النّجوم الزّهر ممّا * تجسّم من مدامعها السّجام
و هر كه در محضر آن رزيّت آمدى و يا از موقف وداع بدر آمدى با دل دردناك و جان اندوهناك همى گفتى :
من كان مسرورا بموت اميرنا * فليأت نسوته بوجه نهار . . .
ها
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ،
آه از درد اين شعوب كه دلهاى جهانيان را شعوب اندوه و سوگوارى ساخت ، و در اكباد مواليان نقوب احزان و اشجان همى برگشاد . نفوس همگنان را در كربت آميخت و اشك حسرت بر رخسار بندگان و مواليان فرو ريخت . چهره‌ها را چون صفحهء كتاب كتّاب ديگرگون نمود و پشتها را چون قلم حسّاب بند از بند فرو پاشيد تا آنكه شخص عزّت و على زير فرضهء وحشت و بلا يگانه و تنها فرو شد ، لم يغن عنه جوده ، و لم تجد عليه جنوده ، و لم تقاتل عنه فيوله ، و لم تناضل منه مرده و كهوله ، جز آنكه شمال مآثر او چون شميم كباء مجامر او و در فضاى كيهان سارى و ايان ( ؟ ) است و گردن احرار بر سرير تربت او مائل و سرنگون ، چنان كه پشت ايشان از بار منّت و عاطفت وى هابط و موهون :
فليس نسيم المسك ريح حنوطه * و لكنّه ذاك الثّناء المخلّف . . .
اى طالبان نعمت و سائلان عطيّت ، چگونه رود حال شما ؟ و تا چه سان كند بشما آمال شما ؟ كه پشت رجاء شما شكسته و رشتهء حرمت و وسيلت شما از هم گسسته ! اينك بود كه با شما هر بام و شام در آن آستان كه دستهاى نيازمندان بجانب آن دراز و افواه مستمندان بر تراب آن بوسه ساز ، برسم خدمت و التزام طاعت و اظهار حاجت ايستاده و افتاده بوديم ، چه آستان كه چون كعبه بخاكپاى ركبان آن تمسّك سزا ، و بمواقف و اركان آن تنسّك روا ! و همين دم است كه گويا بيابانى است خالى از هرثاوى و انيس ، و ويرانه‌ايست تهى از هر ساكن و جليس ، فلا باب و لا بوّاب و لا