آن عاجز و قاصر ، و از حكم و معارف وى در مجالس فضل و فضايل چندان كلمات شكّرين و الفاظ موشّح بلطايف متين مقبول سخن سنجان روزگار ، و مطبوع حكيمان آموزگار در كأس الفت ندما و كاسهء صحبت ادبا كردى كه هر يك از وصف شراب شمول ملول و از نعمت حلواى كعب غزال در اعتزال .
و همانا بر ذكر آن آداب استاد خليل بن احمد محشور آمده و سيبويه شاگرد وى بر نشر آن فضايل منشور گشته ، ائمّهء معرفت و هدايت در انجمن وى ناظر و واقف ، و فرشتگان عرش آشيان پيرامن وى صف اندر صف عاكف و واصف ، دو صحيفه بر دست كرام الكاتبين : يكى مشحون از ذكر جميل او و يكى موشّح بعدل جزيل وى ، هر دو منزّه از لغو و تأثيم و محلّى بخالص تبر تفضّل و تكريم ، لا لغو فيها و لا تأثيم إلّا قيلا صوابا و حديثا كخالص التّبر مذابا .
روزگار غيور بر كريمهء برّ و احسان بمنافست برخاست ، و بر عقيلهء كرم و امتنان بمجاسرت بايستاد ، تا آنكه او را بر مكابدت اهل نظر و ابرار و معاندت اولى الخطر و الاحرار از پاى در آورد و بر زمين بر آورد . يمين او را از جود و جبين وى را از سجود معطّل گذاشت و زبان او را از ثناى خدا و سيف و سنان وى را از غزو با اعدا مهمل گردانيد . چه سعيها كه در انتعاش و استقامت او بتقديم آمد تا بجايى كه وقايهء ذات و فداى صفات او اضعاف جثمان وى از جواهر آبدار و عقايل زواهر نامدار و كيسههاى پر از درهم و دينار بر مساكين و فقرا و ايتام و أيامى بريختند ، و طمع در تمكّن و إبلال ، و اميد بر افاقت و استقلال او بدين ذرايع و رسايل بسته و پيوسته آمد ، و از آن طرف روزگار عنود و دهر كنود بمسافت ( ؟ ) و محاسدت برگ گردن بايستاد تا طاير روح پاك او را به سنگ حادثهء حرض از آشيانهء تن آواره ساخت ، و نفس شريف وى را كه بتناول نعيم آخرت و طعام كريم جنّت مشتاق بودى اكل خاك و اكيل نبات الارض گردانيد ، بوقتى كه اعضاى بدن چون اغصان ربيعى بكمال نضارت و طراوت
تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 489
مساهمون: أبي النصر محمد بن عبد الجبار العتبي
ص٤٨٩