خلاص غنيمت شناخت بتظلّم از آنچه داهيهء حال او بود و او را ضعيف حال كرده بود و به دو فرو آمده ، و او را برهنه كرده محضر تزوير كه جماعت شركاء او بنقاء جيب او كرده بودند در حقارت توفير اموال ديوانى بر متظلّم پيشى مىگرفت و خائبا خاسرا باز مىگرديد در پردهء خجالت مانده سيل حيف او را مىبرد ، و روز و شب برو نوحه مىكرد ، تا چون مىرفت بغم و اضطراب مىرفت يا چون باز مىآمد بخشم و حقد باز مىآمد . تا چون پاك كرد آنجا كه بيرون از عمارت بود و آنجا كه داخل بود در عمرانات ، و نهان و پيدا را به غصب فرا گرفت و ضياع را خراب گذاشت و جماعت متوطّنان از كشاورزان آواره كرد و غناء آهنگ آواز [ 1 ] شتر و گوسفند از پردهء اسماع دور كرد و گلهء كوفان در آن ديار بنوحهگرى مشغول شدند و منابع و مشارع را بينباشت و كاريزها منطمس شد . قنوات بى عوامل عواطل ماند .
القصّه اگر آن سفله مالك هوا بودى يا بر فضاء صحارى بگستردن دام و داحول توانايى داشتى ، مرغان شكارى را از طعمهء حمامات و عصافير هوا و يوزان وحشى را از آهوان صحرا محروم گذاشتى ، و حقوق اين اصناف نامرعى گردانيدى .
دهان حرص و طمع باز كرده بود چون مداخل غارهاى كوه ، و سر جوالها گشوده چون ماهى كشتىشكن كه چندانكه فرو برد سير نشود ، و دهان بر آب دريا دارد ، گويى كه مگر يا روزگار عقدى بسوگند بسته بود و عهدى كرده كه با او خيانت نكند و نگذارد كه غبار دمار بر دامن عرض او نشيند و او را از تجرّع مرارت كأس يأس از حيات و تدرّع لباس وفات و ممات مصون و محروس دارد . و اين خيال محال دورى دورست كه آن مظالم تيغهاى تيزست كه ناگاه كشد و جوالهاى گران بارست كه بشب ظالم از حمل آن عاجز آيد و مصايد شرّ و مكايدست كه ديرزود در گلو گيرد و منصوبهء ستم و باطل است كه رخهاى آن شاه مات زند . و مطاعمى كه اين مرد
هامش
[ 1 ] - چنين است در نسخه سه كلمهء مترادف ، و ظاهرا دو كلمهء اخير معنى كلمهء نخستين بوده كه در متن وارد شده است .