و اگر نه عزم و قصد شريعت آن بودى كه خيرش عامّهء خلايق را شامل بودى و مكافات ميان كافّهء طبقات مردم بفضل و نفع معلومش يكسان نهاده بودى بسبب كتابت كه پاى بند وحش علوم و دانهء صيد حكمت مبثوث بر قوم آمده است اكاسره و ملوك عجم را دعاء خير گفتمى و دوام قدر اصحاب دوات و قلم را كه در سوالف اعوام بودهاند مجدّد خواستمى ، به حكم آنكه ابكار كتابت از نا اهلان كه كفاءت آن ندارند محجوب فرمودهاند و الّا از اكفاء خويش در پرده داشته ، شعر :
للّه درّ انوشروان من رجل * ما كان اعرفه بالدّون و السّفل
نهاهم ان يمسّوا بعده قلما * و ان يذلّ بنوا الأحرار بالعمل « 1 »
كه نه هر سرشتى را همسرى و مصاهرت و مناكحت آداب و مشابهت و مناسبت در متاجرت كتاب تواند بود ، و نه هر پوستى لايق وعاء مشك بود ، و نه هر شيافى و ذرورى جلاء چشم را بشايد . و ضايعتر چيزى عقد مرواريدست در گردن خنزير ، و تيغ هنديست در دست ضرير و سوادمويست زير بياض ، و رنگ مدادست بر سر انگشت هر فاسقى شرّير .
آمديم با ذكر آنكه در بعضى از مخازى و معايبش خوضى رفت و أن تسمع بالمعيدىّ خير من أن تراه « 2 » . منشأش به خراسان بود ، و دون همّت و قدر و خسيس فعل خاسته ، اگر چه در خاندان فضل و نعمت پرورش يافت و بر فرش نرم نعمت بر آمد و شاخ برگ آور مال و نعمت برو سايه افگند و نسيم ادب بدامن عرضش در آويخت ، و بابتدا در حركات و سكناتش چنان مىنمود كه بر صوب صواب برود
هامش
( 1 ) للّه در . . . : شگفتا از انوشروان ، آن مرد بزرگ ، كه به حال مردم دون و سفله كاملا آشنا بود - آنان را از دست بردن به خامه بازداشت تا فرزندان آزادگان در كار خود زبون و خوار نشوند .
( 2 ) و أن تسمع . . . : شنيدن نام « معيدى » بهتر از ديدن اوست ( رك : تعليقات ) .