طارت دكادكه فسارت فى الهوى * اجزاء ذاك الارعن المتقارع
هذا هو الشّمس الّتى قد كوّرت * فى رأد معمعة النّهار الماتع
هذا هو القمر المشقّق بدره * ضرب المقارع [ 1 ] شلّ كفّ القارع
و هى على الاسلام أعيا خرقه * حتّى المعاد على بنان الرّاقع
لهفى على أسد العرين يلوكه * انياب اورق بالعقيقة خامع [ 2 ]
خلعوا من الاجياد ربقة حكمه * و البغى يأتى من وراء الخالع
عقّوا و شقّ عصا الوفاق جميعهم * و الزّرع يوشك حصده للزّارع
فجعوا [ 3 ] به اشباله و عبيده * و جنوده و اللّه حسب الفاجع
تركوا بمعترك الملاحم شلوه * حيران بين مدفّع و مدافع
برمت بمحبوك الحديد عطافه * فاجتاب هلهلة الغبار السّاطع « 1 »
هامش
[ 1 ] - مب : المقانع
[ 2 ] - مب : جامع
[ 3 ] - مب : فجعت
( 1 ) طارت دكادكه . . . : جاهاى سخت آن پاشيده شده و اجزاى آن متكبر گردن كش ( كوه ) به آسمان بالا رفته است - اينكه خورشيدى كه در روز دراز و گرماى سخت آن درهم پيچيده شده و تيره گرديده است - اينك ماهى كه بدر آن شكافته شده و ضرب تازيانهها دست تازيانه زننده را شل كرده است - سستى بر اسلام رخ داد چنان كه اصلاح آن بر مصلح دشوار گرديد ( انگشتان وصلهدوز از دوختن وصله ناتوان شد ) - تأسف مىخورم به شير عرينى كه دندانهاى خاكسترى كفتار او را مىجود - ربقهء فرمان او را از گردنها گشودند ، ليكن ستم و كيفر به دنبال آنان مىآيد - نافرمانى نمودند و همهء آنان شق عصاى يگانگى كردند اما هنگام درويدن كشت بر زارع فرا مىرسد - آنان شير بچگان و بندگان و سپاهيانش را مصيبت - زده كردند و خداوند براى سزاى آنان كافى است - جسد او را در ميدان جنگ ترك كردند در حالى كه حيران بود ميان دفاع كرده شده و دفاع كننده - با زنجير آهنى استوار دوشهاى او را بستند پس غبار پراكنده شكافته گرديد -