تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
حدّ شمشيرها زدند و جان ناپاك خويش بدار البوار فرستادند . و سلطان از آنجا بقلعهء آسى [ 1 ] رفت و آن قلعه جندبال بهور [ 2 ] داشت ، و او از متهوّران هند بود مستظهر ببسطت ملك و كثرت جنود . و راى قنوج ازو تنگ آمده و بارها قصد ولايت او كرده و بعجز باز گشته . قلعهء او در واسطهء بيشه‌هايى بانبوه نهاده و پيرامن آن خندقى عميق كشيده ، و چون جندبال زحمت مواكب و صدمهء مراكب سلطان ديد ، دانست كه اجل چنگ بگريبان يازيده است و ملك الموت دندان بر قلع او تيز كرده ، قلعهء خويش فرا زمين شكافت و راه گريز گرفت . و نجوم دين و رجوم شياطين و انصار سلطان السّلاطين بر عقب ايشان مىرفتند و مىكشتند و مىغارتيدند و جندبال هميشه باتباع خويش [ 3 ] مغرور بود و ايشان را از كمات كتايب و حمات مقانب شناختى ، چون سورت ابطال و صولت رجال سلطان مشاهدت كرد بدانست كه از مخرقهء ملاعب تا مخارقهء دليران مغالب بسى راهست ، و كمان مجلّحان خون خوار نه ببازوى محلّجان دست كار است . و چون سلطان از جندبال بپرداخت روى بجندراى نهاد ، و او صاحب حصنى حصين بود و مىگفت ، شعر :
عطست بأنف شامخ و تناولت * يداى الثّريّا قاعدا غير قائم « 1 »
هرگز مقود انقياد بكس نداده بود و جز تعزّز و تجبّر نشناخته ، و ميان او و بروجيبال بكرّات مناوشات رفته ، و حربهاى عظيم قايم گشته ، و خلقى بسيار از جانبين
هامش
[ 1 ] - اس : اسى . متن از شع و چت [ 2 ] - اس : جندبال نهور . چت و فتح الوهبى : چندال بهور . متن از شع [ 3 ] - « خويش » در اس نيست . ( 1 ) عطست بانف . . . : يعنى عطسه كردم با بينى شامخ ، و دست‌هاى من به ثريا رسيد در حالى كه نشسته بودم نه به پا ايستاده .