مراسلتى مشبع و مكاتبتى مستوفى اصدار كرد .
و امير ابو الفوارس برادر او به كرمان مقيم بود ، ميان هر دو برادر [ 1 ] مشاحنتى ظاهر شد ، و بدان رسيد كه سلطان الدّوله لشكرى به كرمان فرستاد تا آن ولايت از دست او بيرون كنند . او بمدافعت روى به كار آورد و ميان ايشان حربى سخت قايم شد و لشكر ابو الفوارس شكسته گشت ، و او به سجستان رفت بر قصد خدمت سلطان ، و التجا بظلّ حمايت و عنايت او كرد ، و سلطان بر زبان نوّاب امير نصر بن ناصر الدّين ببرادر [ 2 ] پيغام داد تا مقدم او را مكرّم گرداند و در اقامت أنزال و مراعات حشم او تكلّف واجب بيند و ده هزار دينار بر سبيل نثار ترتيب دهد و به دو فرستد .
و امير نصر در تقديم اين ابواب بغايتى رسيد كه جهانيان تعجّب نمودند و معترف شدند كه به هيچ عهد كس از ملوك و سلاطين عالم در حقّ هيچ پادشاه زاده و پادشاهى اين تكلّف نكرده است ، و مثل آن سخاوت از ابر يا از دريا مستغرب بوده است ، على الخصوص از همّت و مروّت بشر . و ذكر آن مساعى وصيت آن ايادى به اقاصى و ادانى جهان برسيد و در دنيا شايع و منتشر شد ، و چون به حضرت سلطان پيوست باستقبال او بيرون آمد و در اجلال و تعظيم او مبالغت كرد و با او از زر و سيم و خيل و أنعام چندان إنعام كرد كه در وهم نگنجد ، و در همّت بشريّت نيايد ، مگر در همّت پادشاهانهء سلطان ، كه دنيا پيش چشم او چون پشه بىوزن ، و چون خاك بى وقع بود .
و سه ماه ملازم حضرت بود از فرزندان صلبى گرامىتر و از برادران نسبى عزيزتر ، و بعد از سه ماه عزم ولايت خويش كرد و از سلطان مدد خواست ، سلطان بخزاين بسيار و ساز و سلاح فراوان مراعات كرد ، و ابو سعيد طائى را كه از افاضل كتّاب بود و معارف حضرت ، در خدمت او روان كرد با لشكرى كه با حرب و ضرب إلف گرفته بودند و عادت بر قهر و قسر مستمرّ كرده و چيرهء نهب و غنيمت گشته ،
هامش
[ 1 ] - شع ، صو : + فاتحهء
[ 2 ] - شع ، صو : به دو .