سلطان را به حكم شرف ابوّت و خصايص ذات او آن تودّد و تحبّب موافق مىآمد و بحقّ [ 1 ] كفاءت ملك و علوّ شرف هر دو خانه ميان ايشان در توشيج لحمت قربت ، و تأكيد معاقد محبّت سخن مىرفت ، و درين باب سفيران بيامدند و برفتند ، و دلها بر مودّت قرار گرفت ، و نيّتها در اتّحاد صافى شد .
و سلطان مىخواست كه آن موالات بمجاهره رسد و آن مصافات بمصاهره پيوندد ، قاضى ابا عمرو بسطامى كه شيخ حديث بود به نيسابور ، و وجاهت قدر و نباهت ذكر و غزارت فضل و رفعت محلّ و كمال علم و فصاحت نطق و رزانت راى او در اقطار جهان منتشر ، بدين سفارت به فارس آمد [ 2 ] و بهاء الدّوله در اجلال قدر و اكرام و تحصيل مرام و تلطيف محلّ آنچه لايق جلالت [ 3 ] سلطان و موافق كمال فضائل او بود تقديم داشت ، و بر عقب وصول او بهاء الدّوله را عارضهاى حادث شد و آن مهمّ در تعويق افتاد ، و نيز فخر الملك كه وزير و نصير و مدبّر ملك بود به بغداد مقيم [ 4 ] بود ، و بى مشاورت و مراجعت او آن كار را اتمام متصوّر نمىبود ، قاضى را به بغداد فرستادند تا آن مفاوضت بمسامع او رساند و رضاء او درين قضيّت حاصل كند . و چون قاضى از بغداد باز گرديد بهاء الدّوله جهان خالى كرده بود و وفات يافته و پسر او ابو شجاع قايم مقام پدر شده و از سراى خلافت بتقرير منصب او مثال نافذ گشته و او را سلطان الدّوله لقب داده ، و قدم او در ملك ثبات يافته و لشكر سر بر خط مطاوعت او نهاده ، و به حكم آنكه مخاطب در آن رسالت پدر بود ، ندانست كه جواب آن سخن بر چه وجه بايد داد . امّا قاضى را باكرام تمام باز گردانيد و در خلوص اعتقاد در هوا خواهى [ 5 ] و سلوك جادّهء موافقت و اقتدا به پدر در مصافات و مخالصت
هامش
[ 1 ] - صو : و به حكم
[ 2 ] - شع ، صو : بفارس فرستاد
[ 3 ] - شع ، صو : + حال
[ 4 ] - شع : و نيز فخر الدوله كه عم و قايم مقام پدر بود و حاكم خاندان و بزرگ آن دودمان و ببغداد مقيم بود . صو : و نيز كه فخر الدوله كه عم و قايم مقام پدر و حاكم خانه بود ببغداد بود
[ 5 ] - شع ، صو : + سلطان .