نرسيد [ 1 ] و بولايت غرش پيش شاه شار شد و بوسيلت مودّتى قديم كه ميان ايشان قايم بود بجانب او التجا ساخت .
و سلطان مثال فرستاد و او را باز خواست و در استدعاء و استرجاع او ابواب وعد و وعيد [ 2 ] تقديم فرمود ، و شاه شار از سر اضطرار و خوف خاتمت و عاقبت و تبعت مخالفت ، امير دارا را پيش سلطان فرستاد ، و چند مدّت در حبس و شدّت روزگار گذاشت و يك نوبت بطريقى نامعقول از بند عقال بيرون افتاد ، و اگر زمان محنت منقضى گشته بودى خلاص يافتى ، امّا خامى روزگار رنج و بقاء ايّام غصّه دامن او بگرفت تا اعوان سلطان او را بدست آوردند و بمزيد تكليف و تعنيف و تقييد و تشديد بجايى حصينتر باز داشتند تا عارضهء وحشت سلطان بزوال رسيد و برو ببخشود ، و او را بحياتى نو و عيشى تازه منتعش گردانيد و بإعتاق و إطلاق او مثال داد و عايدهء احسان و عارفهء امتنان دربارهء او بقرار معهود باز برد ، و ولايت جرجان و طبرستان به دو داد و ارسلان جاذب را بمظاهرت و معاونت او نامزد كرد ، و اگر كفايت فلك المعالى در اظهار طاعت و بذل طاقت در استرضاء و استعطاف جانب سلطان تدارك كار خويش نكردى ملك و خانه از دست او رفته بود .
امّا چون كار او باصلاح آمد سلطان دارا را باز خواند و در زمرهء اركان دولت و أخدان عشرت [ 3 ] ملازم خدمت او مىبود و در مجالس انس و تماشاى شكار و اوقات خلوت و هنگام معاقرت [ 4 ] از پيش چشم سلطان غايب نشدى تا اين وقت كه امير ابو الفوارس بن بهاء الدّوله [ 5 ] از كرمان بسبب مخاصمت با برادر پيش تخت سلطان رسيد ، بر اميد امداد و اعانت او بر مزاحمت برادر .
هامش
[ 1 ] - شع : و در گرد موكب او نرسيدند
[ 2 ] - شع ، صو : ابواب وعيد و تهديد
[ 3 ] - اس : عشيرت . متن از نسخ ديگر
[ 4 ] - شع ، صو : + و معاشرت
[ 5 ] - اس ، صو :
+ بن عضد الدوله .