لقد خضعت لك الدّنيا و دانت * فهل مرقى سواه فترتقيه
و أقبل نحوك الاقبال حتّى * غدا بصرا و انت النّور فيه
فنورز ألف نورز سعيدا * رفيع الجدّ فى عيش رفيه « 1 »
و اين احجيّه [ 1 ] از آن اوست ، شعر :
و زنجيّة قادت إلى القوم بضّة * لينكحها من كان يعشقها قدما
فقام إليها واحد بعد واحد * و لم نر ذنبا فعلهم لا و لا ذمّا « 2 »
و ازو روايت كردند كه اين قطعه در خواب انشا كرد و چون بيدار شد بر خاطر داشت ، شعر :
أرى الدّنيا و زخرفها ككأس * تدور على أناس من أناس
فلا تبقى على أحد كما لا * يدوم بقاؤها فى كفّ حاس « 3 »
هامش
[ 1 ] - صو : احجوبه .
( 1 ) لقد خضعت . . . : دنيا براى تو خاضع و نزديك شد ، پس آيا جز اين مقامى هست كه تو بدان بالا روى ؟ - و اقبال و نيكبختى به سوى تو آمد تا آن جا كه به منزلهء حدقهء چشم شد و تو نور آن هستى - پس به هزاران نوروز با شاد كامى برسى در حالى كه بخت عالى با زندگى مرفه داشته باشى .
( 2 ) و زنجية . . . : زنى زنگى نرم بدن را به سوى قوم آورد تا هر كس از سابق به وى عشق داشت با او نكاح كند - يكى بعد از ديگرى به سوى او برخاستند و كار ايشان را نه گناه دانستيم و نه موجب سرزنش ( لغز است دربارهء ديگر ، و مراد از « نرم بدن » خوراك توى ديگ و مقصود از نكاح استفاده از آن است ) .
( 3 ) ارى الدنيا . . . : دنيا و زيورهاى آن را مانند ساغرى مىبينم كه از گروهى به گروه ديگر دور مىزند - پس به كسى رحم و ابقا نمىكند چنان كه ساغر نيز در دست آشامنده بقا و دوام ندارد -