پرسيد كه مدّتى است كه [ 1 ] از ما اعراض كردهاى و قدم باز گرفته و مجانبت جانب ما اختيار كرده ، موجب چيست ؟ گفت قصّهء من از غرايب قصص و عجايب احوال است .
اگر شيخ امام براى اعتبار استماع فرمايد و شرف اصغا ارزانى دارد حكايت كنم ، كه بارى تعالى در حقّ من چه فضل عظيم و صنع جسيم فرمودست [ 2 ] و جان من از ورطهء هلاك خلاص داد ! فرمود اين قصّه را ايراد بايد كرد .
گفت : شبانگاهى در فلان شارع مىگذشتم ، ناگاه بند كمندى در گردن من افتاد ، و حلقوم من بجذبات متواتر چنان بيفشرد كه نفس من بسته شد و از ضرورت اختناق فرابند مىساختم و بر وفق جذبهء او مىرفتم تا مرا در گوشهاى [ 3 ] كشيد ، و عجوزهاى از خانه بيرون دويد و هر دو زانو در انثيين من كوفت ، و من از آن زخم بيهوش گشتم ، و بعد از آن از هيچ حالت خبر نداشتم ، تا بعد از زمانى به خنكى آب كه بر روى من مىزدند افاقت يافتم ، قومى را ديدم پيرامن من نشسته با من بتلطّف در آمدند و طريق مخادعت و مصانعت پيش گرفتند ، و پردهء كتمان در سر صورت واقعه مىكشيدند ، و مرا بقراين آن احوال معلوم شد كه بوقت حادثهء جاذبهء من ايشان بر قصد اماكن و مساكن خويش مىگذشتند . آن نا پاك كه بقتل من دندان تيز كرده بود از هراس ايشان مرا بر آن حال فرو گذاشته بود و گريخته ، و من چون اندك مايه رمقى يافتم به خانه رفتم ، و از هول آن حادثه بيست روز حليف الفراش بودم ، تا خداى تعالى فضل كرد و الم آن اعتلال بزوال رسيد و چون آثار خفّت و دلايل صحّت تمام شد ، هنگام سحر بر قصد اداء فريضه به مسجد رفتم ، و بوقت اذان بر قاعده از بهر اقامت رسم اذان [ 4 ] بر ميذنه رفتم ، ناگاه كمندى بجانب من روان شد و به قصد [ 5 ] حلقوم من بود ، امّا لطف بارى تعالى در رسيد و آن محنت از گردن من بگردانيد و دستار من وقايهء جان شد ، و عمامهء من
هامش
[ 1 ] - شع : است تا
[ 2 ] - مب ، شع : چه فضل جسيم و صنع كريم ارزانى داشت
[ 3 ] - مب ، شع : در كوچهء
[ 4 ] - مب ، شع : + و اقامت
[ 5 ] - مب ، شع : و مقصد