منكوب و منخوب [ 1 ] بدوزخ رسانيد [ 2 ] و رذالهء أتباع او چون هبا در مهبّ صبا آواره گردانيد و سالما غانما به دار الملك غزنه آمد .
و چون ملك هند اثر نكايات رايات سلطان در اقاصى و ادانى ولايت خويش مشاهدت كرد و عجز خويش از مقاومت لشكر اسلام دريافت ، اعيان و اقارب و زبدهء مواكب خويش را برسالت به خدمت سلطان فرستاد و تضرّعها كرد و ملتزم جريمه و فديه شد ، و سى مربط فيل تقرير كرد كه از نخب [ 3 ] افيال خويش به خدمت فرستد و مواقفهء اتاوتى معيّن گردانيد كه هر سال از مبارّ آن ديار و متاع آن بقاع بخزانه مىفرستد ، و بر سبيل مناوبت دو هزار مرد بر درگاه قايم مىدارد و على استمرار الأيّام و تكرار [ 4 ] الشّهور و الأعوام بدين شرط [ 5 ] وفا نمايد و اعقاب و اولاد او هر كس كه در آن ديار بصدد ملك و معرض حكم باشد برين قضيّت مىرود ، و اين سنّت را مطاوع و متابع مىباشد ، و سلطان از بهر شرف دين و عزّ اسلام بدين مصالحت راضى شد و به تحصيل اين اموال و تنجّز اين اقوال معتمدان روان كرد و قرار اين جزيه در جريدهء ابواب المال ديوان سلطان [ 6 ] مثبت گشت و راه قوافل و تجّار ميان ديار خراسان و هندوستان گشاده شد .
ذكر غزوهء [ 7 ] غور
سلطان را اتّفاق انديشهء [ 8 ] در ديار غور افتاد و از تمرّد سكّان و مكاشرهء [ 9 ] سگان آن حدود در جوار مملكت و مركز دايرهء ولايت خويش متأنّف شد ، و از عيث و فساد و كفر و عناد و ثقل ارصاد ايشان بر قوافل و ابناء سبيل غيرت بر نهاد او مستولى شد ،
هامش
[ 1 ] - نسخ ديگر : منكوب و مكبوب .
[ 2 ] - نسخ ديگر : فرستاد .
[ 3 ] - مب :
نجب .
[ 4 ] - شع ، مب : مكرر .
[ 5 ] - شع ، صو : شريطه .
[ 6 ] - نسخ ديگر : سلطنت .
[ 7 ] - شع : غزو .
[ 8 ] - چت : انديشهء غزوى .
[ 9 ] - شع : مكابره .