هزار عنان از جيحون گذر كرد ، مغرور بحول و قدرت قدر خان و كثرت عديد و بأس شديد و حبل متين و بسطت و تمكين او .
شعر :
حواليه بحر التّجافيف مائج * يسير به طود من الخيل ايهم
تساوت [ 1 ] به الاقطار حتّى كأنّه * تجمّع اشتات الخيال [ 2 ] و تنظم « 1 »
و خبر ورود او بطخيرستان [ 3 ] بسلطان رسيد ، حالى كوچ كرد و به بلخ رفت تا مادّهء طمع ايشان از آن نواحى منقطع گردد و راه زاد و علوفه بر ايشان بسته شود و به ترتيب اسباب حرب مشغول گشت و از اصناف ترك و خليج [ 4 ] و هندو افغانى [ 5 ] و حشم غز لشكرى فراوان جمع آورد و بر چهار فرسنگى بلخ بپل مرخيان [ 6 ] بموضعى فسيح عريض فرو آمد .
شعر :
خميس بشرق الارض و الغرب زحفه * و فى اذن الجوزاء منهم زمازم
تجمّع فيه كلّ لسن و امّة * فلا يفهم الاحداث الّا التّراجم « 2 »
هامش
[ 1 ] - شع : تشاوت
[ 2 ] - اس ، صو : الجبال . مب : البلاد
[ 3 ] - اس :
بطخرستان . متن از شع و چت و چق
[ 4 ] - مب ، صو ، چت : خلج . در شع ناخواناست
[ 5 ] - اس ، مب ، صو : هند و افغانى
[ 6 ] - چت ، چق : چرخيان
( 1 ) حواليه بحر . . . : در اطراف آن درياى جوشنها موج مىزد و كوهى سياه از سواران در حركت بود - نواحى با آن سپاه مستوى ( يا گرم ) شده بود گويى خيالهاى پراكنده ( يا كوهها ) گرد مىآيند و منظم مىشوند .
( 2 ) خميس بشرق . . . : لشكرى كه به شرق و غرب زمين در حركت و حمله است و در گوش برج جوزا از آن زمزمهها افتاده است - در آن لشكر اهل هر زبانى و امتى گرد آمدهاند و نورسان جز ترجمه و تفسير نمىفهمند