شعر :
فررت من معن و افلاسه * الى اليزيدىّ أبى واقد
فكنت كالسّاعى الى مثعب * موائلا من سبل الرّاعد « 1 »
و در ميان بيابانى كه آب جز لعاب شيطان نبود و سبزى جز در صفحهء شمشير نمىنمود ، تيغ در حشم او بستند و برادر او را با هفتصد كس از وجوه افراد و رؤس قوّاد او بگرفتند ، و سلطان بفرمود تا شمشير هر يك تخت بندى ساختند و بر كعب او نهادند و همه را به غزنه بردند تا جهانيان از شومى شقاق و نقض ميثاق ايشان اعتبار گيرند .
شعر :
ديديم چند بار و نيامد همى نكوى [ 1 ] * فرجام آنكه قصد بدين خاندان كند
از بار سر كنند سبكبار گردنش * هر سر سبك كه پاى درين آستان كند
سباشى تكين با چند كس معدود جان بيرون برد و از جيحون بگذشت و با پيش ايلك - خان شد ، و ايلكخان ، جعفر تكين را با شش هزار سوار به بلخ فرستاد تا سلطان را از قصد سباشى تكين مشغول مىدارد و سلطان بديشان التفاتى ننمود تا خاطر از كار او بپرداخت ، پس عنان بديشان تافت و ناگاه بر سر ايشان تاخت ، و امير ابو المظفّر نصر بن ناصر الدّين بطرد سواد و حصد فساد ايشان قيام نمود ، تا همگنان را از عرصهء خراسان بيرون كرد ، و ايلك خان ازين غصّه بى آرام گشت و به قدر خان ملك ختن فرياد نامه روان كرد و او را بمدد خواند ، درياى حشم ترك به جوش آمد و از اقصى اماكن و مساكن خويش [ 2 ] روى به دو نهادند و لشكر ما وراء النّهر بجملگى جمع كرد و با پنجاه
هامش
[ 1 ] - نسخ ديگر : نكو
[ 2 ] - نسخهء اس « خويش » را ندارد .
( 1 ) فررت من معن . . . : از « معن » و بى چيزى او ( به سبب زيادهروى در بخشش ) به ابو واقد يزيدى پناه بردم - اما مانند كسى بودم كه از رنج باران اندك كه از ابر رعدناك مىريزد به ريزش گاه آب ( بام و جز آن ) پناهنده شود .