فخر الدّوله [ 1 ] كه متصرّف جرجان بود لشكرى فراوان داشت و به بدر بن حسنويه و جمعى بسيار از حشم كرد مستظهر شد [ 2 ] .
ناصر الدّين خواست كه از بهر مقاومت ايشان سپاهى از انجاد ترك فراهم آرد و بمدد و معاونت ايشان در تمشيت اين كار متقوّى شود ، حاجب كبير التونتاش را به ايلك خان فرستاد و ده هزار سوار مدد خواست تا با امير شمس المعالى قابوس به جرجان فرستد و خويشتن بدار الملك بلخ رفت منتظر و مترصّد مدد [ 3 ] ، تدبير موافق تقدير نيامد و ناصر الدّين پيش از عود رسول بسراى خلد تحويل كرد و ميان سلطان و قابوس بوساطت جمعى اكابر مال مواقفهء متعيّن [ 4 ] شد كه سلطان ولايت قابوس از مزاحمت اغيار مسلّم گرداند و او را در مقرّ عزّ و مسند ملك متمكّن فرمايد [ 5 ] و او آن مال بعد از دو ماه بخزانهء سلطان رساند و اين قدر زمان مهلت خواست ، سبب آنكه اين قرار از وجوه معاملات جرجان تحصيل مىبايست كرد و شمس المعالى نمىخواست كه در به دو معاودت بر رعيّت إرهاقى كند ، و سلطان از جهت وفات پدر و تشويش حال غزنه از آن مهمّ بازماند و به غزنه رفت و آن مراد در تعويق افتاد .
و ابو القاسم سيمجور به قومس مقيم بود ، چون فخر الدّوله وفات يافت به قابوس كس فرستاد و از وفات او و خلوّ عرصهء ولايت خبر داد ، و او را بخواند تا ولايت او به دو تسليم كند ، و در جواب خصم و استخلاص ملك او مدد دهد و معاونت نمايد .
و از رى ، فيروزان بن الحسن [ 6 ] را به جرجان فرستاده بودند با جمعى از لشكر كرد و ديلم ، و چون قابوس به جرجان رسيد [ 7 ] از بخارا نامه به ابو القاسم نوشتند و ولايت
هامش
[ 1 ] - شع ، مب ، صو : + على بن بويه
[ 2 ] - شع ، مب ، لد : شده
[ 3 ] - نسخ ديگر : مترصد وصول مدد بنشست
[ 4 ] - مب ، صو ، چق : موافقه معين
[ 5 ] - شع ، مب ، لد : ممكن بنشاند . چت ، چق : متمكن كند
[ 6 ] - مب : ابن الحسين
[ 7 ] - مب ، شع ، صو : بجرجان نزديك شد