نشد و امكان توقّف نيافت ، قصد ولايت شمس المعالى قابوس بن وشمگير كرد و باستظهار جانب او اعتضاد ساخت . شمس المعالى در معرفت قدر او و تقديم خدمات پسنديده به همه غايتى برسيد و در جملهء تحف و مبارّكه به دو فرستاد ده سر اسب تازى بود با زين و سر افسار زر و سى سر با زين سيم كوفت و سى سر با جلهاى ابريشم و بيست سر استر با زين زر و سيم و سى سر استر بار موقّر بفرشهاى فاخر و امتعهء نادر و و محمولات طبرستان و آلات و اسباب پادشاهانه و هزار هزار درم شاهى و سى هزار دينار زر سرخ و پنجاه تخت جامهء ملوّن از جامهاى تسترى و سقلاطون عضدى و حلّههاى فخرى و خزهاى طاقى و كتانهاى مصرى ، و لشكر او را بيستگانى ترتيب داد كه در وجوه مهمّات و عوارض حاجات صرف كنند ، و او را گفت : مصلحت وقت در آن است كه به رى روى تا من پسران خويش دارا و منوچهر در خدمت رايات تو بفرستم ، چه تخت رى [ 1 ] عاطل است و كار آن نواحى متزلزل ، و آن خطه بملكى غالب و پادشاهى قاهر محتاج ، و پادشاهى كه متقلّد [ 2 ] حكم آن طرف بود از ميان برخاست و لشكر باختلاف هوا [ 3 ] و تشويش وقت و تفريق كلمه مايل ، بدان طرف ركاب رنجه بايد كرد و آن ولايت را با تصرّف گرفتن و در منصب امارت متمكّن گشتن و بسكونت از آنجايگاه عزم خراسان و طريق معاودت بدانجا و طلب خانهء موروث ترتيب دادن .
اين اشارت قبول كرد و بعد از استخارت نهضت فرمود و بر ظاهر رى فرو آمد ، سپاهى كه در شهر مقيم بودند بيرون آمدند و در مقابل او خيمهها بزدند و به ارسلان بالو و ابو القاسم سيمجورى [ 4 ] و ديگر امراء دولت دسيسان را فرستادند و باموال منقود و خدمات موعود ايشان را بفريفتند تا همه متّفق شدند و منتصر را از آن راى بگردانيدند
هامش
[ 1 ] - شع ، مب : تخت مملكت رى
[ 2 ] - اس : مقلد متن از نسخ ديگر
[ 3 ] - چنين است در اس و مب . شع و صو : اهوا
[ 4 ] - نسخ ديگر : سيمجور