و چون عرصهء خراسان از بكتوزون و أتباع او خالى شد سلطان ، ارسلان جاذب را به قهستان فرستاد تا ابو القاسم سيمجورى [ 1 ] را از آن ناحيت بيرون تازد و طمع او كه در انتعاش و ارتياش بسته بود در كام شكند .
ارسلان به قهستان رفت و با او مصاف داد و او را شكسته بنواحى طبس انداخت و سلطان قيادت جيوش ببرادر خويش نصر بن ناصر الدين تفويض كرد و او را به نيسابور فرستاد و خويشتن به بلخ رفت و آن را دار الملك ساخت و آن جايگاه بر سرير سلطنت نشست .
و در اين سفر روزى بحدود مرو رود با چند غلام به شكار رفته بود و امير اسماعيل و نوشتكين كاج [ 2 ] كه از امراء ناصر الدّين بود در خدمت او بودند . سلطان را در هزّت نشاط شكار التفات افتاد [ 3 ] ، نوشتكين را ديد دست بشمشير يازيده منتظر ايما و اجازت امير اسماعيل ، و سلطان انكار امير اسماعيل بر نوشتكين در آن حال دريافت و معاينه غمز و رمز چشم او بديد ، امّا از آن استشارت بساط تهمت گسترده شد و مخايل ريبت ظاهر گشت ، چون فرو آمد [ 4 ] نوشتكين را بقتل آورد و برادر را پيش خواند و از كيفيّت آن حال بحث و استكشاف كرد . امير اسماعيل از خيانت آن خاين و خبث سريرت آن غدّار تبرّا نمود و ميان ايشان مفاوضات و مقاولات [ 5 ] بسيار رفت ، و سلطان احتياط ملك و صلاح وقت در آن ديد كه امير اسماعيل را به چند حافظ و حارس از خواصّ حضرت خويش سپرد ، چه دانست كه دو تيغ در يك نيام نگنجد و از جمعيّت دو شاه بر يك رقعه مجادلت خيزد و وجود دو فحل در رمهاى بمناطحه كشد .
هامش
[ 1 ] - شع ، مب ، صو : ابو القاسم سيمجور
[ 2 ] - اس : كاخ . نسخ ديگر : كاج
[ 3 ] - مب ، شع : و سلطان را التفات نظرى افتاد
[ 4 ] - شع ، مب ، صو : و سلطان چون فرود آمد
[ 5 ] - اس : مفاوضت و مقالات . چت : مخاوضات و مقاولات . متن از شع و مب و صو .