و اندر آن منصب سعى باطل و ضلال و جهد محال پيش گرفت ، و صورت بست كه عقدهاى كه از حكم دور فلك محكم گشته باشد بكفايت و كياست خويش باز - تواند گشود و سنّى كه بتمادى ايّام بشيخوخت رسيده باشد بتحذّق و تنطّس [ 1 ] بطراوت جوانى باز تواند برد و خرقهاى كه باستعمال شهور و اعوام خلق گشته باشد بتصنّع و تأنّق به حال جدّت و طراوت باز تواند شد ، هيهات ، فلن يصلح العطّار ما أفسد الدّهر « 1 » . و مضراب بو شنجى در حق او مىگويد ، شعر :
و كنّا نذمّ الدّهر من غير حنكة * بيوسفه و البلعمىّ و غيره
إلى أن رمانا بالغفارىّ بعدهم * و عاندنا فى عبده و غريره [ 2 ]
و ما قد دهانا بابن عيسى و جوره * و بابن [ 3 ] ابى زيد النّخيب و سيره
فلم يرض بالمقدور فيهم فأمنّا * يكلّ كسير فى الورى و عويره « 2 »
چون امير سيف الدّوله شكل حال و ركاكت عقل و فترت رأى و تناقض اهوا
هامش
[ 1 ] - شع : و تبطش خويش
[ 2 ] - شع : عزيره . صو : عريره
[ 3 ] - نسخ ديگر :
و فى ابن .
( 1 ) فلن يصلح . . . : هرگز آنچه را كه روزگار تباه كرده ، عطار اصلاح نتواند كرد ( دربارهء پيرزنى فرتوت و كوژ پشت كه به آرايش خود پرداخته بود گفته شده است . رك : تعليقات ) .
( 2 ) و كنا نذم . . . : روزگار را بى آن كه بيازماييم سرزنش مىكرديم به سبب يوسف او ( روزگار ) و بلعمى و ديگران - تا آنكه پس از آنان « غفارى » را به سوى ما انداخت و با آوردن « عبد » و « غرير » خود ( عبد اللّه بن غرير ) با ما ستيزه كرد - و به سبب آنچه ما را به ابن عيسى ( محمد بن عيسى دامغانى ) و ستم او گرفتار كرد ، و به سبب وجود ابن ابى زيد ترسو و رفتارش - پس روزگار خرسند نشد به اين كه آنان هر چه توانستند كردند ، به سراغ ما آمد ( يا زخم مهلك زد ) با هر شخص پاشكسته و نابينايش ( اشاره است به ابو الحسين حمولى كه در متن مذكور است ، رك : تعليقات ) .