بسته و بإدالت اولياء دولت [ 1 ] و إذالت اعداء حضرت متكفّل شده . امير ابو الحارث سيد ابو الحسن علوى همدانى را به دو فرستاد و در تهنيت قدوم بر دست او مثالى إصدار كرد و بلخ و هرات و ترمد و بست بر اعتداد او تقرير كرد و در باب نيسابور و زعامت لشكر از سر تلطّف و تألّف سخن راند و گفت : بكتوزون بندهء دولت است و متوسّل بحقوق قديم ، و بى حدوث سببى و داعيهء عذرى بعزل او مثال دادن و نانپارهء او [ 2 ] خرج كردن از مراسم سردارى و حق گزارى دور باشد .
و امير سيف الدّوله اين معنى بر قصد حسّاد و كيد اضداد حمل كرد و ابو الحسن حمولى [ 3 ] را برسالت به دو فرستاد و بر دست او حملى روان كرد كه اقلام كتّاب و افهام حسّاب از عدّ و حصر آن قاصر آيد ، و توقّع كرد كه ذات البين از قاعدهء معهود متغيّر و متبدّل نگردد و أمداد عنايات از رسم مألوف نقصان نپذيرد ، و گفت : حقوقى كه مرا و پدرم را در خدمت تخت سلطنت ثابت است بتضريب و تثريب اعدا ضايع نبايد كرد تا نظام حال [ 4 ] گسسته نشود و اساس موالات و متابعت واهى نگردد و اعتمادى كه در سالف الدّهر در ضبط امور خراسان و كفالت جمهور لشكر حاصل بوده است باختلال و انحلال نپيوندند .
چون حمولى به بخارا رسيد مسند وزارت عاطل بود ، او را به مباشرت آن منصب دعوت كردند بدان مسرور و مغرور گشت و از سفارتى كه بدان مندوب بود و وساطتى كه باعتماد او منوط و مربوط ، اعراض كرد ، و حال او چنان بود كه گفتهاند ، شعر :
خلت الدّيار فسدت غير مسوّد [ 5 ] * و من الشّقاء تفرّدى بالسّؤدد « 1 »
هامش
[ 1 ] - اس « دولت » را ندارد
[ 2 ] - متن از شع و صو . اس : و نان او
[ 3 ] - شع :
ابو الحسين حمولى
[ 4 ] - شع ، مب : نظام الفت
[ 5 ] - نسخ ديگر : غير مدافع
( 1 ) خلت الديار . . . : سرزمينها و ديار خالى ماند و من بى آنكه كسى مرا سرور كند سرور شدم و يگانه و بى رقيب بودن من در بزرگى و سيادت از بدبختى بود ( روزگار از بزرگان خالى ماند و كسى شايستگى سرورى را نداشت و بى رقيب بودن در بزرگى در واقع بدبختى است ) .