تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
و بكتوزون پيش امير ابو الحارث رفت و فايق در خدمت تخت بود ، و بكتوزون در اكرام مورد از امير ابو الحارث زيادت از آنچه ديد توقّع مىداشت و با فايق اين شكايت در ميان نهاد و فايق دربارهء خويش اضعاف آن شكايت كرد و هر دو در حصر مثالب و تقرير معايب او فصول پرداختند و از شراست خلق و خشونت جانب و قلّت التفات او مستزيد گشتند و جمعى را بخلع و عزل او دعوت كردند همه را سمح القياد و طوع العنان يافتند و با يك ديگر مواطات بستند . بكتوزون دعوتى ساخت و علت مهمّى در ميان آورد كه بمعاودت و مشاورت امير ابو الحارث حاجت بود و او را بدين حيلت حاضر كردند و بگرفتند و چشم جهان - بين او را داغ كردند و بر روعت جمال و طلعت چون هلال او نبخشودند و از استشعار شعار عار و تظاهر به لباس كفران نعمت باك نداشتند ، و عجب‌تر آنكه در آن حالت بسه حاجت سبك مئونت بديشان تضرّع كرد : يكى آن بود كه مستوره‌اى را كه در حجرهء او بود از مؤاخذت و مطالبت و مصادرت صيانت كنند و با او بإرهاق و تشديد و تسبّب خطابى نرود ، و از فرط قساوت و لؤم طبيعت مبذول نداشتند و بملاجّت و مضادّت باز ايستادند و آتش حسرت و بار [ 1 ] محنت او بدان مضايقت و مناقشت زيادت كردند ، و برادر او عبد الملك بن نوح را بر تخت نشاندند و او در سنّ طفوليّت و عهد غزارت و موسم ضعف رأى و نقصان رشد بود . خاصّ و عامّ و وضيع و شريف از اين كار نابسامان و حركت شنيع زبان تعيير و تعنيف دراز كردند و بر اين تجاسر انكار بليغ نمودند . و ناگاه خبر رسيد كه سيف الدّوله به پل زاغول نزول كرد ، اين قوم چون رمه از سورت شير يا بنجشك از صولت باز رميدن گرفتند و تا مرو هيچ توقّف نكردند و امير سيف الدّوله به فايق و بكتوزون كس فرستاد و ايشان را بر اضاعت حق ولى نعمت
هامش
[ 1 ] - شع : و نار