جارحهاى از جوارح ، چون مار گزيد و باقى تن بعدواى علّت آن تلف خواهد شد معالجت جز قطع و ابانت نيست ، و دندانى كه طاحنهء جسم است ، و غذاء روح بقوّت آن منهضم مىشود چون متأكّل گشت و لذّت عيش بألم آن منغّض شد جز قلع و افاتت آن چاره نيست . به امير ابو الحارث نوشت و صورت حال إنها كرد و معلوم گردانيد كه عزيمت غزنين ضرورت آمد و نهضت بدان جانب لازم شد و كوچ كرد و روى به غزنين نهاد . چون به هرات رسيد مكاتبت برادر از سر گرفت و از وعد و وعيد سخن راند و بلطف و عنف دقايق إعذار و إنذار مقدّم داشت . به هيچ گونه نافع نيامد و حاصلى نداشت تا وساطت اين حكومت و قطع اين خصومت با شمشير قاطع افتاد و اين معاتبات بمطاعنات و مضاربات رسيد ، شعر :
نشدت زيادا و المقامة بيننا * و ذكّرته أرحام سعر و هيثم
فلمّا رأيت أنّه غير منته * أملت له كفّى بلدن مقوّم « 1 »
سيف الدّوله عمّ خويش بغراجق را پيش خواند و بموافقت و مساعدت خود دعوت كرد ، بى تعلثمى روى به خدمت نهاد و بشعار مظاهرت او تظاهر جست و در خدمت مواكب او به بست آمد ، و امير نصر بن ناصر الدين آنجايگاه بود و او نيز از سر صدق موالات و خلوص مؤاخات در خدمت لواء ميمون او روان شد و بمطاوعت و انقياد بر حسب مراد كمربست ، و از سر صفا متابعتى بى ريا پيش گرفت .
چون امير اسماعيل از رحلت امير سيف الدوله و عزم او بجانب غزنه خبر يافت مبادرت نمود و از بلخ روى به غزنه نهاد و اركان دولت و معارف حضرت او بامير سيف الدوله ملطّفهها [ 1 ] روان كردند و بصدق مطاوعت تظاهر نمودند ، و چون مسافت
هامش
[ 1 ] - مب ، صو : ملاطفهها
( 1 ) نشدت زيادا . . . : من « زياد » را فراخواندم در حالى كه مجلس بر پا بود و خويشاوندىهاى « سعر » و « هيثم » را به يادش آوردم - وقتى كه ديدم كه دست بر نمىدارد دست خود را با نرمى و ملايمت و درستى به سوى او دراز كردم .