شعر :
رضيت لك العليا و قد كنت أهلها [ 1 ] * و قلت لهم بينى و بين أخى فرق
و لم يك بى عنها نكول و إنّما * تجافيت [ 2 ] عن حقّى فتمّ لك الحقّ
فلا بدّ لى من أن [ 3 ] أكون مصلّيا * إذا كنت أرضى أن يكون لك السّبق « 1 »
امير سيف الدّوله در چارهء اين كار و طريق مخلص و مخرج اين حادثه فرو - ماند ، چه طبيعت سكون و رفق و غريزت وقار و حلم او از اقدام بر ابواب شطط بتقديم مخاصمت و معادات مانع بود على الخصوص در حقّ برادر كه قرّة العين و فلذهء جگر و أنس جان و ميوهء دل و شكوفهء باغ و عدّهء ايّام [ 4 ] بود ، در طلب رفو آن خرق و رتق آن فتق بهر مدخل فرو رفت و بنجاح مقصود و حصول مطلوب نرسيد و آخر الدّواء الكىّ « 2 » متعين و لازم آمد ، كه دستى كه عمدهء تن است و عزيزتر
هامش
[ 1 ] - چت : اطيبا
[ 2 ] - حاشيهء شع و اس : تغافلت
[ 3 ] - اس ، شع : فلم لست ترضى ان . متن از حاشيهء دو نسخهء مذكور است
[ 4 ] - شع ، مب : ايام عمر
( 1 ) رضيت . . . : بزرگوارى و مقام بلند را براى تو پسنديدم و تو شايستهء آن بودى و به آنان ( ملامتگران ) گفتم كه ميان من و برادرم ( در بزرگى من و شايستگى به حكومت ) فرق هست - من از حق خود نه براى اين چشم پوشيدم كه شايستهء آن نبودم بلكه از حق خود گذشتم تا حق تو كامل گردد ( در حكومت تنها و بى شريك باشى ) - وقتى كه من به سبقت تو خرسند بوده باشم ، به ناچار بايد مصلى ( اسبى كه در مسابقه به دنبال نخستين اسب مىدود ) باشم .
( 2 ) آخر الدواء الكى : آخرين دوا داغ كردن است . اين مثل را هنگام به پايان رسيدن درد گويند و معناى آن اين است كه بيمار را به هر دارويى علاج كنند معالجه نشود چون با داغ كردن معالجه نمايند و مؤثر نباشد دارويى پس از آن نماند جز مرگ . ( از فرائد - الادب المنجد ) .