شعر :
الم تر مذ عامين [ 1 ] املاك عصرنا * يصيح بهم للموت و القتل صائح
فنوح بن منصور حوته يد الرّدى * على حسرات ضمنتها الجوانح
و يا بؤس منصور و فى يوم سرخس * تمزّق عنه ملكه و هو طائح
و فرّق عنه الشّمل بالسّمل فاغتدى * اسيرا ضريرا تنتحيه الجوائح
و صاحب مصر قد مضى لسبيله * و والى الجبال قد علته الصّفائح
و صاحب جرجانيّة فى ندامة * ترصّده طرف من الحين طامح
تساقوا كؤوس الرّاح ثمّ تشاربوا * كؤوس المنايا و الدّماء سوافح
و خوارزمشاه شاه وجه نعيمه * و عنّ له يوم من النّحس طالح « 1 »
هامش
[ 1 ] - در حاشيهء « شع » « مذعامان » صحيح دانسته شده است ، و همچنين است در متن تاريخ عتبى كه منينى گويد « مذ » اسم زمان است نه حرف جر زيرا ما بعد آن مرفوع است .
رك : ابو الفتح الوهبى ج 1 ص 265
( 1 ) الم تر . . . آيا نمىبينى كه مدت دو سال است كه فرياد زننده و نوحهگرى به مرگ و قتل بر پادشاهان روزگار ما فرياد مىزد ؟ ! - دست مرگ بر نوح بن منصور تسلط يافت در حالى كه حسرتها و اندوههايى بر سينهاش جاى داشت - همچنين سختى و بلاى « منصور » كه در جنگ سرخس ( به دست بكتوزون ) حكومتش از دست رفت و مشرف به هلاك شد - چشمان او را ميل كشيدند و كارش پريشان شد و اسير و نابينا گرديد و سختىها به دو روى آوردند - و صاحب مصر ( ابو نصر نزار ملقب به عزيز باللّه ) جهان را بدرود گفت ، و والى جبال ( فخر الدوله يا اميرك طوسى ) را سنگهاى قبر در آغوش گرفت - و صاحب جرجانيه ( مأمون بن محمد ) آن گاه كه در ميان نديمان خود بود نگاه تند خود را متوجه او كرد - با يك ديگر به مىخوارى نشستند و پس از آن شراب مرگ خوردند حال آنكه خونها ريزان بود ( آنچه در پيمانه مىريختند خون خودشان بود ) - اما خوارزمشاه چهرهء تنعم او زشت شد و روز نحس و شوم و عبوس به وى روى آورد -