كرده بود « إنّه لو أراد لعلم أنّ سرير الملك فى سرير الأرض لم يستقرّ إلّا بغلب غلّب و أسود سود » « 1 » .
ناصر الدّين ازين كلمات متأذّى شد و طراوت آن حال بذبول رسيد ، و قواعد مودّتى كه بنياد نهاده بودند واهى گشت ، و بر عقب اين حال رسولى ديگر از جانب فخر الدّوله برسيد و مكاتبهاى رسانيد مشتمل بر استيناف مصادقت و استجداد احكام موافقت ، و نموده كه : ملك نوح اصناف رعايت و اقسام كرامت دربارهء ما مبذول مىدارد و بمواصلت و مصاهرت اين جانب رغبت مىنمايد و ما مىخواهيم كه نظام اين الفت و قوام اين وصلت بمراضى و مساعى ناصر الدّينى مقرون باشد و مشارع موالات و موارد مصافات جانبين از تغيير زمان و تكدير حدثان صافى گردد ، چه از جانب ما به هيچ چيز از مقدور و ميسور در حفظ مصالح و نظم مناجح آن حضرت دريغ نيست و از حصافت عقل و رزانت راى و نيّت صافى و مكرمت وافى ناصر الدّين همين توقّع داريم كه خانه يكى داند و طريق مجانبت يكسو نهد و در خلوص و داد و نصوع اعتقاد ملايم و موافق ما باشد تا مراير موافقت مستحصد و مستمرّ گردد و اواصر قربت و محبّت باستحكام پيوندد . ناصر الدين اين فصول بسمع رضا بشنيد و آيينهء صفا در روى ملتمس او كشيد و اضعاف آن تودّد و تلطّف از صدق ضمير پيش گرفت ، و حال ايشان در تأسيس مبانى خلّت و تمهيد قواعد قربت از شوايب و معايب معرّا [ 1 ] و مبرّا شد .
و چون ابو القاسم سيمجورى در ضمان امان فخر الدّوله گريخت و بولايت
هامش
[ 1 ] - شع ، مب ، صو : معرى
( 1 ) انه لو اراد . . . : همانا او اگر بخواهد مىداند كه تخت پادشاهى در ميانهء زمين است و جز با ستبر گردنان غلبه كننده و شيران سياه ( كنايه از نيرومند است ) بر قرار نمىشود .