چون اين خبر به ناصر الدين آمد به سيف الدّوله نوشت تا روى به نيسابور نهد و برادر خويش بغراجق را بمدد او فرستاد تا كار ايشان در يابند و پيش از تفاقم شرّ و اشتعال نايرهء ايشان بكفايت آن مهمّ قيام نمايند و بر ازعاج و ارسال ايشان قناعت نكرد تا خويشتن از بلخ نهضت فرمود و بر اثر ايشان بيامد و ايشان بيك ركضت بر سر خصم دوانيدند ، و ابو القاسم از نهيب آن حشر و آسيب آن لشكر و خوف آن دو سرور سپر هزيمت در پشت كشيد و راه گريز بر گرفت و بحدود جرجان آمد ، و سيف الدّوله و بغراجق بعد از فراغ از مهمّ ابو القاسم و صاحبش [ 1 ] و تفريغ خراسان از فساد ايشان با حضرت ناصر الدّين آمدند و عهد خدمت او تازه كردند .
و بوقت مقام ناصر الدّين به بلخ از جانب فخر الدّوله رسولى [ 2 ] رسيده بود و مفاتحت مكاتبت آغاز كرده و بتحف و مبارّ بسيار و مجلوبات عراق به دو تقرّب جسته و در مودّت و مخالصت و مناصحت او رغبت نموده ، و امير ناصر الدّين در مقابلهء آن كرامات بأضعاف آن اصناف الطاف تقديم داشت و عبد اللّه كاتب را بدين سفارت پيش فخر الدّوله فرستاد و بر دست او حملى بزرگ از تحف خراسان با سه سر فيل تمام هيكل روان كرد ، و به فخر الدّوله بر طريق نميمه إنها كردند كه عبد اللّه كاتب درين حضرت بتجسّس احوال و تعرّف از مسالك و بحث از مقادير لشكر مشغول است . فخر الدوله بدين سبب بدگمان گشت و جوابى موحش به ناصر الدّين نوشت و گفت : رسول ترجمان ضمير و عنوان سريرت مرسل باشد و رسولى كه بدين جانب سفير بود رسيد و امارات نفاق و علامات شقاق او ظاهر گشت ، و اگر چه چون مار بلين ظاهر تظاهر نمود بتلوّى او در مسارب فضول و تقلّب او در زوايد مفعول و مقول ، خبث باطن و دغل سريرت او معلوم شد ، و اين كلمات در ضمن آن مكتوب ايراد -
هامش
[ 1 ] - مب : و صاحب جيش
[ 2 ] - نسخ ديگر : رسولان