تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
شعر :
فليس لرحل [ 1 ] حطّه اللّه رافع * و ليس لأمر شاءه اللّه دافع [ 2 ] « 1 » چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
و در آن منزل از يك ديگر مفارقت كردند . فايق از جيحون بگذشت و باهتمام ايلك خان تمسّك ساخت و از بخارا بكتوزون حاجب را بر پى او بفرستادند و بحدود نسف بهم رسيدند و بى محاربت و مناوشت از يك ديگر پهلو تهى كردند و فايق پيش ايلك‌خان قبول تمام يافت و به مكان معمور و محل مرموق ملحوظ شد ، و او را بانواع اعزاز و اقسام اكرام بنواخت و بنظم كار و اصلاح حال او متضمّن و متكفّل شد و ابو على جادّهء صواب گم كرد و از مساعدت توفيق محروم ماند و قضا ديدهء بصيرت او بر دوخت تا از ثقل أوزار و سوء اعمال خويش غافل ماند و از مخترق كورهء عالم خود را در محترق كورهء عنا و الم انداخت و اين ابيات لايق حال او آمد :
إذا أراد اللّه أمرا بامرئ * و كان ذا رأى و عقل و بصر و حيلة يعملها فى كلّ ما * يأتى به مكروه اسباب القدر أغراه بالجهل و أعمى عينه * و سلّه من عقله سلّ الشّعر حتّى إذا أنفذ فيه حكمه * ردّ إليه عقله ليعتبر « 2 »
هامش
[ 1 ] - صو : لرجل [ 2 ] - در حاشيهء نسخهء شع چنين آمده : و لا لامور شاءها اللّه دافع . ( 1 ) فليس لرحل . . . : بارى را كه خداى پايين اندازد آن را بلند كننده‌اى نيست و براى امرى كه خداى آن را خواهد دفع كننده‌اى نيست . ( 2 ) اذا اراد . . . : آن گاه كه خداى امرى را دربارهء كسى اراده كند و او داراى راى و خرد و بينايى باشد - و داراى زيركى باشد كه آن را در برابر همهء قضا و قدرهاى ناخوش آيند به كار برد - او را به نادانى مىكشاند و چشمش را نابينا مىگرداند و عقلش را از وى مىگيرد چنان كه مو را ( از خمير ) مىكشند - آن گاه چون حكم خود را دربارهء او اجرا كرد عقلش را به وى باز مىگرداند تا عبرت گيرد .