باشد و بكياست معروف ، در قانون سياست و حراست ملك بملكى غالب و مستبدّ تواند رسيد كه بذات خويش مستقل باشد و بحزم و رزانت ممتاز .
و تاش كار ابو الحسين [ 1 ] سيمجورى فرو گذاشت و در حسم مادّهء فتنهء او سعيى زيادت نكرد مراقبت حضرت بخارا را ، تا مگر برفق و مدارا آن آتش فرو نشاند و آن جانب با دست آرد و اصلاح ذات البين و ازالت وحشتى كه حادث گشته است و رضاى نوح بن منصور بوجهى از وجوه حاصل كند و جراحتى كه بدلها رسيده است نكايت نپذيرد و غبارى كه بر حواشى خاطرهاست [ 2 ] از ازدياد مصون و محروس ماند ، و ايشان فرصت تهاون و توانى او نگاه مىداشتند و باستعداد كار و استجماع احشاد [ 3 ] لشكر مشغول بودند و ابو الحسين [ 1 ] سيمجور بكرمان فرستاد و از امير ابو الفوارس بن عضد الدّوله لشكر خواست و او دو هزار سوار گزيده از انجاد عرب مدد فرستاد و فايق با جمعى انبوه به دو پيوست و چندان لشكر جمع شد كه كوه و هامون بر نتافت ، شعر :
الجوّ اضيق ما لاقاه ساطعها * و مقلة الشّمس فيه احير المقل « 1 »
و باتّفاق روى به نيسابور آوردند تا با تصرّف گيرند . تاش با لشكر خويش پيش ايشان باز رفتند [ 4 ] و دست بتيغ آوردند و مسامع هوا از اصطكاك مقارعات [ 5 ] پر مشغله گردانيدند و بساطى ملمّع از خون دليران بر ديباجهء زمين كشيدند ، بيت :
جهان بحيله دم اندر كشيده چون نقطه * اجل بكينه دهان باز كرده چون پرگار
شده ز خون يلان همچو پاى كبك درى * ميان معركه سيمرغ مرگ را منقار
هامش
[ 1 ] - مب ، صو ، چت : ابو الحسن .
[ 2 ] - شع ، صو : خاطرها نشسته است .
[ 3 ] - نسخ ديگر : احتشاد .
[ 4 ] - نسخ ديگر : باز رفت .
[ 5 ] - مب : مقارعت . صو :
مقارعان . در نسخهء شع خوانده نشد .
( 1 ) الجواضيق . . . : فضا تنگتر از آن بود كه روشنايى دهندهاش ( خورشيد ) بدان برسد و حدقهء خورشيد در آن مكان سرگردانترين حدقهها بود .