و در مدينه مقيم بود ، تا آنكاه [ كه ] عبيد اللّه « 1 » بن عمر او را بكشت « 2 » ، بعد از آنك ابو لؤلؤ « 3 » -
هامش
عبد المطلب نياورده است ، بلكه مىگويد پس از فرمايش امير المؤمنين عليه السلام هرمزان گفت :
( فقال الهرمزان : إنّه لا توضع الجزية على مثلي و أنا ملك و ابن ملك ، غير إنّى داخل في دين الاسلام طائعا غير مكره ، و أنا اشهد أن لا إله الّا اللّه و أنّ محمدا رسول اللّه .
قال : و اسلم الهرمزان ، و أسلم كلّ من كان معه من أهل بيته و ولده و خدمه و حشمه ، فأمر عمر بفكّ قيده ، و قرّبه و أدناه ، و فرح باسلامه ، و خلطه المسلمون بانفسهم ) .
( 1 ) . در تمامى نسخهها : ( عبد اللّه بن عمر ) ضبط شده كه خطاست ، و صحيح آن ( عبيد اللّه بن عمر ) است ، كه پس از به قتل رسيدن پدرش ، به ادعاى اينكه خنجرى كه فيروز فارسى مشهور به أبو لؤلؤة عمر را با او كشت از آن هرمزان بوده ، و او آن را به فيروز داد تا عمر را بكشد ، از اين رو اقدام به قتل لؤلؤة دختر فيروز و هرمزان نمود . نگاه كنيد به : « تاريخ طبرى : 5 / 242 - 243 » و پس از به خلافت رسيدن عثمان ، امير المؤمنين عليه السلام به خوانخواهى لؤلؤة و هرمزان از عثمان تقاضاى قصاص از عبيد اللّه بن عمر را نمود ، كه خليفه از انجام اين كار امتناع نمود ، و پس از به خلافت رسيدن امير المؤمنين حضرت قصد دستگيرى عبيد اللّه را داشت ، كه از كوفه گريخته ، و به معاويه پناه آورد ، و در همانجا به هلاكت رسيد .
( 2 ) . در نسخة ( 2 ) : تا آنكه أبو لؤلؤ غلام عمر ، او را بكشت .
( 3 ) . حاج شيخ عباس قمى در كتاب « هديّة الأحباب : 44 » درباره أبو لؤلؤة آورده است : ( أبو لؤلؤة غلام مغيرة بن شعبه بود ، و نام او فيروز فارسى است ، و اصل او از نهاوند بود ، نخست روميان او را اسير كردند ، و سپس مسلمانان او را از روميان باسارت گرفتند ، از اين رو هنگامى كه اسراى نهاوند در سال 21 هجرى به مدينه آورده شدند ، أبو لؤلؤة هرگاه كودكان آنان را مىديد بر سر آنان دست كشيده و مىگريست . او همواره مىگفت : عمر جگر مرا خورده است ، زيرا مغيره هر روز دو درهم بر او خراج گذاشته بود ، و او براى شكايت به نزد عمر آمد ، ليكن عمر گفت اين مقدار براى تو زياد نمىباشد ، زيرا من درباره مهارتهاى تو زياد شنيدهام ، و مىگويند اگر بخواهى مىتوانى آسيابى بسازى كه باد آن را به حركت آورد ، أبو لؤلؤة به دو پاسخ داد :
آسيابى براى تو بگردانم كه تا روز قيامت نايستد ، عمر گفت : او مرا تهديد مىكند ، و اگر كسى را به خاطر تهديد به قتل مىرسانم او مىباشد ) .
طبرى در « تاريخ طبرى : 5 / 24 » آورده است كه أبو لؤلؤة هنگامى كه عمر در ميان نمازگزاران