كفت : مىترسم كه پيش از آنك من ازين قدح آب باز خورم ، تو مرا بكشى .
عمر كفت : لا باس عليك ، باكى نيست ، من تو را نكشم ، تا تو آب از اين قدح باز خورى .
پس قدح برداشت ، كه كوئيا كه من ميخواهم كه از آن آب خورم ، پس آن قدح را از دست در انداخت و بشكست .
عمر كفت : آبى بياريد تا باز خورد ، كه ما برو تشنكى و كشتن با هم جمع نكنيم .
هرمزان كفت كه : امروز مرا حاجت به آب نيست .
پس عمر كفت : من ترا بكشم .
هرمزان كفت : من دين خود ترك نكنم ، و تو مرا از كشتن امان دادهء .
عمر كفت : تو دروغ ميكوئى .
انس بن مالك كفت : بلى و اللّه يا امير المؤمنين ، تو او را از كشتن امان دادى . « 1 »
عمر كفت : اكر تو اين سخن روشن نكنى ، و از عهده بدر نيايى ، البته من تو را عقوبت كنم .
انس كفت كه : تو او را كفتى ، لا باس عليك ، انديشه مدار ، من ترا نكشم ، الّا كه تو ازين قدح آب خورى ، و از آن قدح آب نخورد .
و مردم كه حاضر بودند ، همه كفتند كه تو اين سخن با هرمزان كفتى .
پس كار بر عمر دشخوار شد ، و قصّهء هرمزان برو مشكل كشت .
پس هرمزانرا حبس كرد ، باميد آنك اسلام آورد ، و در حبس بود ، تا بعد از مدّتى بر دست عباس بن عبد المطلب مسلمان شد « 2 » . و عمر از برآىء او در غنيمت حصّهء معيّن كرد .
هامش
( 1 ) . ابن اعثم در « الفتوح : 1 / 282 » اين گفته را به امير المؤمنين نسبت داده است ، و مىگويد :
( فقال عليّ رضى اللّه عنه : انّك قد اعطيته الأمان ، و حلفت له أن لا تقتله أو يشرب الماء ، فلم يشربه فليس لك أن تقتله ؛ و لكن ضع عليه الجزية و ذره ليكونن بالمدينة ) .
( 2 ) . ابن اعثم در « الفتوح : 1 / 282 » سخنى از حبس هرمزان و اسلام او بر دست عباس بن