انكشت ، تا هيئت ملوك با عمر نمايند ؛ و عمر نميدانست كه هيئت ملوك عجم بر چه نوع است .
چون در شهر آمدند ، از جاى و منزل عمر پرسيدند ؟
كفتند : اين زمان اينجا ميكذشت .
هرمزان كفت كه : اين پادشاه شما را جاى نشستى ، و قراركاهى معلوم و معيّن نيست ، كه مردان بذان مجلس آيند ، و او را ببينند ؟
كفتند : آرى ، و ليكن از سراى و منزل خود بيرون آيد ، و در بازارها و كوجها كردد ، و طواف كند ، و حاجتهآئى كه او را باشد ، به خود بذان قيام نمايد ، و ديكرى را بذان تكليف نكند .
پس عمر را طلب كردند ، او را در بستانى از آن او يافتند .
و بروايتى : در مسجد رسول ديدند خفته ، و قبّهء خاك جمع كرده ، و سر بر آن نهاده ، و او را بالش خود كردانيده « 1 » .
چون او را بديدند ، هر يك سخنى ميكفتند ، و حركتى مىكردند .
هرمزان كفت : چيست شما را ؟
كفتند : اين امير المؤمنين است .
هرمزان كفت : نوّاب و حرّاس و حجّاب « 2 » و اصحاب او كجااند ؟
كفتند : او را ازين هيچ نيست .
هرمزان در عمر نظر مىكرد ، و تعجّب مىنمود ، و برو هيچ زينتى از زينتهاى ملوك نديد ، و ازو هيئت ملوكانه مشاهده نمىكرد . و مردم بهرمزان نظر مىكردند ، و از آن زينت و زيور و تاج پادشاهانهء او تعجّب مىنمودند .
هامش
( 1 ) . ابن اعثم كوفى در « الفتوح : 1 / 281 » آورده است : ( فاذا هم بعمر بن الخطّاب ، و هو نائم فى مشرفه من وراء المسجد . . . ) .
( 2 ) . حرّاس : جمع ( حرس ) نگهبان ، حجّاب : جمع ( حاجب ) پردهدار .