چون نظر عمر بر هرمزان آمد ، كفت : اعوذ باللّه من النّار .
پناه مىكيرم بخذاى از آتش دوزخ .
بعد از آن آب در چشم آورد بكريست ، و كفت : الحمد للّه الذّى اذلّ بالاسلام هذا و اتباعه .
شكر اين خذايى را كه اين مرد و اتباع او را باسلام ، خوار و ذليل كردانيد « 1 » .
عمر را كفتند كه : اين ملك اهواز است ، با او سخن كن .
عمر كفت : لا و اللّه ، من با او سخن نكويم ، تا هر جه پوشيده است ، و از زيب و زينت كه بر خود كرده است ، از خود دور كند .
پس آن جامها از هرمزان بركندند ، و جامهآىء ديكر در وى پوشانيدند ، و او را در پيش عمر آوردند .
پس عمر با او سخن كفت ، و او را باسلام و مسلمانى خواند .
هرمزان ابا كرد ، و امتناع نمود ، و قبول نكرد . « 2 »
عمر كفت : اكر تو اسلام نياورى من ترا بكشم .
هرمزان كفت : مرا مكش تا يك شربت آب باز خورم .
عمر قدحى چوبين از آب براى هرمزان بخواست ، چون نظر هرمزان بر آن قدح آمد كفت :
اكر من از تشنكى بميرم ، ازين قدح آب نخورم .
پس قدحى از آبكينه برآىء او بياورد ، هرمزان آن قدح بستد ، و دستهآء او مىلرزيد .
عمر كفت : ترا چه بوده است ؟
هامش
( 1 ) . ابن اعثم در « الفتوح : 1 / 281 » گويد ، كه عمر گفت : ( الحمد للّه الذى جعله و أشباهه فيئا للمسلمين ) .
( 2 ) . ابن اعثم در « الفتوح : 1 / 282 » مىگويد ، كه عمر او را به اسلام دعوت كرد ، هرمزان در پاسخ گفت ( على هذه الحالة لا اقول ) .