يا امير المؤمنين ! اهل ديكر شهرها در موضعهآىء محفوظهء ، مانند حدقه جشم شتر فرود آمده بودند ، در ميان چشمهآىء آب شيرين خوشطعم ، و بستانهاء پر درخت ، و جويها كرد برايند در آن ، و روزيهآىء لذيذ ، و طعامهاىء تازه ، بذيشان ميرسيدند . و اهل بصره از يك جانب ايشان بيابان بود ، و از يك جانب ديكر درياىء تلخ شور ، اندرون آن پر از نمك ، و بيرون آن پر از سنك و ريك ، و روزى ايشان بس تنك و مختصر بذيشان مىآمد ، مثل آن مقدار كه بحلقوم شتر مرغى فرو رود ، و اكر تو با ما بخششى نكنى ، و ما را مدد ننمآئى « 1 » ما هلاك شويم .
عمر كفت : بربّ الكعبه « 2 » كه تو با من راست كفتى .
پس كفت : حاجت تو چيست دربارهء ايشان ؟
احنف كفت : من نيامدهام كه بيابانها را ببرم « 3 » ، و شترانرا لاغر كنم ، و بنزديك تو آيم از برآىء عامّه اهل بصره از تو چيزى خواهم . من ميخواهم كه از برآىء خاصّه خود از تو چيزى خواهم ، نه از برآىء عامه .
چون اين سخن بكفت ، عمر بفرمود تا او را بمنزلى بازداشتند ، و محبوس كردانيدند ، و جاسوسانرا برو كماشت . و مدت يكسال در زندان بود ، و ازو بعمر نرسانيدند در اينمدت الّا آنج عمر دوست ميداشت ، از مدح و ستآيش . و درين يكسال به هيچ وقت از زبان او مذمّت عمر نشنيدند .
پس عمر احنف را بمجلس خود خواند ، و او را كفت : هيچ ميدانى كه ترا بجه سبب حبس كردم ؟
كفت : نه .
هامش
( 1 ) . در اصل : ( نمائى ) ، و در نسخة ( 2 ) : و ما را عطيتى دهى سزاست .
( 2 ) . برب الكعبة : سوگند بخداى كعبه .
( 3 ) . ببرم : در نورديدن ، يعنى من بيابانها را در نورديدم و شتران را لاغر نكردم ، تا نزد تو آيم . . . .