چون محاصره بر هرمزان دراز شد ، مردم قلعه أهل و عيال و فرزندان خود را مىكشتند ، و با مال و متاع ايشانرا در دجله « 1 » مىانداختند ؛ تا مسلمانان بر ايشان ظفر نيابند ، و دست ايشان بذيشان نرسد .
و همچنين در دجله « 2 » مىانداختند ، آبد آنها از زر و نقره ، و ديكر مالها .
بعد از آن هرمزان راضى شد ، و رغبت نمود كه بر صلح يا شرطى فرود آيند ، يا او را نكشند ، و زنده پيش عمر برند ، بهر جه عمر حكم كند . « 3 »
پس ابو موسى فرود نيامد بر صلح ، و ابا « 4 » كرد ، و كفت : من بر حكم عمر فرود مىآيم .
پس برين قرار دادند ، و أبو موسى نامهء نوشت بعمر بذين حال .
عمر جواب نوشت ، و فرمود : اينچنين كن .
پس هرمزان بذان راضى شد ، و هر كس كه با او درين قرار راضى بود ، از قلعه بيرون آمد ، و ديكران كه بيرون نيامدند همه را بكشتند .
پس ابو موسى هرمزان را ، با سيصد مرد از اهل بصره و كوفه روانه كرد ، به پيش عمر ، و انس بن مالك را بر ايشان امير كردانيد .
مردمان بصره سبقت و پيشى كرفتند بر اهل كوفه - و احنف بن قيس در ميان ايشان بود - و پيش از اهل كوفه بنزديك عمر آمدند .
چون نظر ايشان بر عمر آمد ، تكبير كفتند ، پس عمر سه بار تكبير كفت .
بعد از آن كفتند : ما از اهل بصرهايم ، و بسيارى بكفتند ، و احنف هيچ سخن نمىكفت ، بعد از آن برخاست [ گفت ] « 5 » :
هامش
( 1 ) . يعنى رودخانه شوشتر .
( 2 ) . همان .
( 3 ) . الفتوح : 1 / 281 .
( 4 ) . ابن اعثم در « الفتوح : 1 / 281 » عكس اين مطلب را روايت كرده ، و مىگويد : ( فأجابه أبو موسى الى ذلك و كتب له أمانا منشورا فبعث به اليه ) .
( 5 ) . افزوده از نسخة ( 2 ) .