فرض و تعيين كن ، تا خراجى كه بر ما معيّن شود ، با آن مقاصّه و محاسبه كنيم ، و آنج فاضل « 1 » آيد بردارى ، و خراج ما جندين و جندين دينار است .
پس قصّاب اين سخن و اين احوال به أبو « 2 » موسى رسانيد ، و ابو موسى نامه نوشت بعمر تا جه حكم كند .
عمر جواب نوشت كه : هر جه او خواسته است ، او را بدهيد .
پس ابو موسى دهقان را طلب كرد ، و هر جه درخواه كرده بود بذو داد .
دهقان كفت : يا ابا موسى ، مردى را با من بفرست ، تا او را بخفيه « 3 » در شهر برم ، و پاسبانان و دربانان ، و جاى و مقام هرمزان بذو نمايم ، و من بپيش تو از برآىء اين مرد رهنى بنهم ، اكر بسلامت با پيش تو آيد ، از سوار آن قدر كه تو خواهى با من بفرستى .
پس ابو موسى اصحاب خود را كفت : كيست از شما كه نفس خود را در راه خذاى بفروشد ، و با دهقان برود ؟
اشرس بن عوف شيبانى « 4 » كفت : من بروم .
پس دهقان با او روانه شد ، و پسر خود را بجآىء او بنزديك ابو موسى بداشت . پس آنمرد جامهآىء عجم ، و مردمان خود ، و موزهآىء ايشان بپوشانيد ، و كليمى بدوش او در داد ، و او را كفت كه هر جا من ميروم تو نيز در پى من مىباش ، و تو چنان فرانماى كه از خدمتكاران مآئى .
پس او را از آن نقب كه ميدانست در شهر برد ، و آن نقب سوراخى بود كه مردم آب را
هامش
( 1 ) . فاضل : زيادى و افزون شدن .
( 2 ) . در تمامى نسخهها : أبى موسى .
( 3 ) . خفيه : مخفيانه .
( 4 ) . ابن اعثم كوفى در ( الفتوح : 1 / 279 ) نام او را ( عوف بن مجزأة ) ضبط كرده ، و در پاورقى به نقل از ( فتوح البلدان : 388 ) و ( الاخبار الطوال : 131 ) آمده است كه : ( و وجّه معه رجلا من شيبان ، يقال له : أشرس بن عوف .