بعضى بر دست عرب مسلمان شدند ، و بعضى پناه بذيشان آوردند ، و ديكران در شهرها متفرّق و پراكنده شدند . و ناحيت از دشمنان عبد اللّه و احوص خالى كشت ، و اين ناحيت بر ايشان مسلّم « 1 » شد .
پس اميران عرب مردم « 2 » را دلخوشى دادند ، و بخير و نيكى دربارهء ايشان وعدها دادند .
پس مقيم شدند ، و استقامت يافتند ، و از سر طمأنينت و أمن ساكن شدند .
و جون احوص واقف شد بر آنك براذرش نعيم ، صاحب سرفت را رها كرده است ؛ او سوكند خورد كه من البتّه او را بكشم ، و آنج او از سرفتى ستده است بستانم .
عبد اللّه نعيم را كفت كه چند روزى خود را از احوص پنهان و پوشيده دار .
پس نعيم برى رفت ، تا آنكاه كه براذرش ازو خوشنود شد ، پس نعيم بازكرديد .
راوى كويد ، كه :
چون عبد اللّه و احوص مقيم شدند ، نامه نوشتند بپسران عمّ خود سائب بن مالك « 3 » و ايشانرا از دولت و تمكّن ، و منزل و مقام خود آكاه كردند ، و ايشانرا بجانب خود دعوت كردند .
پس مجموع بجانب عبد اللّه و احوص عزيمت نمودند ، و متوجه شدند ، جنانج من در اخبار ايشان ياد كردهام .
* * *
هامش
( 1 ) . تسليم شدن .
( 2 ) . مقصود ايرانيان باقيمانده در شهر را .
( 3 ) . در نسخهء اصل : ملك .