كمان نبردم كه اين قوم با ما نقض عهد كنند ، چه ما ازيشان جز از خير و صواب و صلاح نميديديم . و با ما صنع جميل ، و سعى جزيل مىنمودند . من بذيشان رسول فرستم ، و پيغام دهم ، و بذانج جواب ايشان اقتضا كند تدبير كار خود بكنم . و هر جه ايشان مستحقّ و سزاوار آن باشند ، از بغى « 1 » و ستمكردن ايشان با ما ، با ايشان بكنم ، و توكّل بر خذا كردم .
جون خبر قدوم « 2 » احوص باهل عجم رسيد ، ديكر باره رسول فرستادند ، و پيغام دادند ، كه اكنون مدّت مهلت شما به آخر رسيد ، و احوص آمد . و شما را ديكر حجّت « 3 » نماند ، از ناحيت ما بيرون رويد .
احوص بذيشان پيغام فرستاد ، و ابلاغ حجّت و تأكيد را كفت :
اكر از ما بشما ملاليّتى رسيده است ، و چيزى كردهايم كه بر دل شما خوش نيامده است ، باز كوئيد تا از آن بركرديم ، و ديكر جنان نكنيم ، و تجديد عهد و پيمان كنيم ، و بذان وفا نمآئيم . و پيشتر از آنك ما نقض عهد كنيم ، و از پيمان بركرديم ، شما از عهد بر مكرديد ، و بذان وفا نمآئيد . و از بغى و ستم بپرهيزيد و بترسيد ، كه عاقبت آن وخيم است .
اهل عجم بجواب كفتند ، كه :
ما همين سخن از براذرت عبد اللّه شنيديم ، و ما هيچ چيز از شما مكروه و نامحمود « 4 » نيافتيم ، الّا آنك ما همسايكىء شما نميخواهيم . و ما را مصلحت نيست كه شما در ناحيت ما ساكن باشيد . ازين ناحيت بيرون رويد ، پيش از آنك ما شما را بزشتى بيرون كنيم .
چون احوص از مجاورت « 5 » ايشان ، و بازكشتن ازين سخن ، و تصالح « 6 » كردن ، از جهت
هامش
( 1 ) . بغى : نافرمانى ، و شورش و پيمانشكنى .
( 2 ) . قدوم : آمدن .
( 3 ) . حجّت : عذر .
( 4 ) . نامحمود : ناپسند .
( 5 ) . در اصل و ديگر نسخهها : مجاورت ضبط شده است ، ليكن احتمال دارد صحيح آن محاورت
( 6 ) . تصالح : صلح كردن .