كفتند : اگر شما بادب و حرمت از ناحيت ما بيرون نرويد ، ما شما را بقهر « 1 » و جبر و اكراه بيرون كنيم .
بعد از آن كوذكان و ديوانكان و بيخردان را تعليم كردند ، و بر آن داشتند و بفرستادند ؛ تا سنك و نجاست در سرآىء عبد اللّه مىانداختند ، و برو سفاهت « 2 » مىكردند ، تا عبد اللّه بتنك آمد ، و از سرآىء خود بقريهء فرابه « 3 » نقل كرد ، و از اهل عجم درخواه كرد كه آن قدر مهل « 4 » و أجل بدهند ، كه أحوص بيايد ؛ او را مهلت دادند .
پس عبد اللّه نامهء نوشت باحوص ، و او را از غدر « 5 » اهل عجم ، و نقض عهد و پيمان ، و بىحرمتى و سفاهتكردن ايشان برو ، خبر كرد ، و آكاهى داد .
چون احوص ازين واقف شد ، بشتاب و تعجيل از اصفاهان بيامد . جون بذين ناحيت رسيد ، عبد اللّه را ديد كه بقريهء فرابه فرود آمده بود ، و ديدهبانان و جاسوسانرا بركماشته .
عبد اللّه قصّهء كه ميان او و اهل عجم رفته بود ، با احوص باز راند ، و كفت : اين از خيانت تست بر من ، كه تو مرا باكراه بذين مقام و بذين ناحيت بازداشتى ، تا به من اين همه خوارى و استخفاف « 6 » و بيحرمتى برسيد ، چرا نكذاشتى كه من بجآئى كه خواهم مقام كنم ، و وطن سازم ، و ارض اللّه واسعة . « 7 »
احوص كفت كه : من نخواستم به تو و به خود بذين ناحيت مقام كردن ؛ الّا « 8 » خير . و من
هامش
( 1 ) . بقهر و جبر : قوّة قهريه و اجبار كردن .
( 2 ) . سفاهت : كارهاى ناشايست و سفيهانه كه معمولا از كودكان سر مىزند .
( 3 ) . يكى از روستاهاى طسوج لنجرود قم ، كه در بخش شمال شرقى قم بوده است .
( 4 ) . كذا در اصل و ديگر نسخهها ، و صحيح آن مهلت است كه از ماده ( أمهل ، يمهل ، امهالا ) گرفته شده ، به معناى فرصتدادن .
( 5 ) . غدر : پيمانشكنى .
( 6 ) . استخفاف : سبك شمرده شدن .
( 7 ) . سرزمين خدا وسيع است .
( 8 ) . الّا : مگر .