از پيش بفرستند ، تا از بهر ايشان اختيار موضعى و مقامى كند ؛ كه از برآىء نزول كردن و مقام ساختن ، شايد كه با اهل خود دروغ نكويد .
بعد از آن أحوص غلامان خود را آواز داد ، تا بارهآىء شتران عبد اللّه بيندازند ، و محملها فرود آرند . و غلامان احوص بذان امتثال نمودند .
پس عبد اللّه كفت : كجا نماز بكزارم ، من نميخواهم كه نماز در سرآهاى مجوس بگزارم « 1 » .
أحوص او را كفت كه : نماز در خيمها مىكزار ، تا من از برآىء تو سرآئى و مسجدى بنا كنم .
پس عبد اللّه نزول كرد ، و در خيمها مقام نمود ، و ساكن شد ، تا آنكاه كه احوص از براى او آن سراى كه بر پس مسجد عتيق « 2 » است بنا كرد ، و اين مسجد بدز پل « 3 » بساخت ، و در قديم اين مسجد آتشكذه بوده است ؛ أحوص آن را خراب كرد ، و بجآىء آن مسجد بنا نهاد ، و اوّل مسجدى كه بذين ناحيت بنا نهادند آن مسجدست .
پس احوص و عبد اللّه ، با قوم و تبع « 4 » خود بذين ناحيت مقام كردند ، و ايمن و مطمئن خاطر بنشستند ، و يزدانفاذار و خربنداد ، و اشراف و بزركان آن ناحيت ، همه اوقات بر ايشان سلام مىكردند ، و معزّز و مكرّم مىداشتند . « 5 »
راوى گويد ، كه :
جون عبد اللّه و احوص ، خربنداد را كفتند « 6 » ، كه : جون است كه تو شير و شكّر و عسل
هامش
( 1 ) . در نسخهء اصل : بگذارم .
( 2 ) . پيشتر در فصل اول كتاب به تفصيل درباره اين دو موضع و موقعيت جغرافيايى آن سخن رفت .
( 3 ) . همان .
( 4 ) . تبع : جمع ( تابع ) پيروان و همراهان .
( 5 ) . در نسخهء چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است : ( ظاهرا بعد از اين جملهء قسمتى سقط شده ، كه دلالت بر ضيافت خربنداد از عبد اللّه و أحوص مىكند ، اين معنى از جملات بعدى مستفاد مىشود ، خصوصا نصف سطر آخر صفحه ( أحوص به منزل و مقام خود باز رفتند ) دليل سقط مىباشد ) .
( 6 ) . اين گفتگو ميان أحوص و برادرش با خربنداد متعلق به نخستين ديدار آنها است ، كه خربنداد