پس خربنداد يزدانفاذار را ضيافت نمود ، و آنج أحوص بهديه بخربنداد فرستاده بود ، بر يزدانفاذار عرض كرد . يزدانفاذار آن چيزها را طرفه « 1 » شمرد ، و آن را مستحسن « 2 » داشت .
پس خربنداد خبر أحوص ، و شرف و بزركىء او با يزدانفاذار بكفت .
يزدانفاذار ازو از طالع وقت فرود آمدن آن كروه پرسيد ، و از سعد و نحس ، و عاقبت [ و ] مرجع و مآل آن « 3 » ؟
خربنداد منجّم بود ، كفت : ماه ماه اسفندارمذ است ، و روز روز ارد ، و برج طالع حمل ، و فصل فصل ربيع « 4 » . و من مىبينم كه امر و دولت ايشان قوّتى دارد ، باشد كه اعقاب ايشان را شأنى عظيم ، و دولتى قويم « 5 » ، و كارى جسيم « 6 » روى نمايد . رآىء ما و رأى شما آنست كه با ايشان حسن معاشرت كنيم ، و همسايكىء ايشان را غنيمت دانيم .
پس ديكر باره بر سر شرب رفتند ، و بقيهء روز بلهو و لعب گذرانيدند ، و حال آنك در آن وقت ديلم ببلاد جبل درمىآمدند ، و غارت مىكردند ، و برده مىبردند ، و كشتن مىكردند .
اتّفاقا كه قومى از ديلم ، روز نيروز « 7 » بر عادت خويش بذين ناحيت درآمدند ، زيرا كه معلوم داشتند كه درين روز مردم بكدو زدن « 8 » ، و لهو و لعب ، و كوى بازى كردن مشغول باشند . چون بنزديك آن موضع رسيدند كه احوص و مردمان او فرود آمده بودند ، بسيارى از شتر و اسب ديدند كه در آن حوالى رها كرده بودند ، و خيمهآىء بسيار ديدند كه آنجا زده
هامش
( 1 ) . طرفه : شگفت و نادر از هر چيزى . ( لغتنامه دهخدا : ماده طرفه ) .
( 2 ) . مستحسن : نيكو شدهاى .
( 3 ) . يعنى از او خواست به طالع آنان نظر كند ، و بگويد كه عاقبت و پايان كار اين گروه چگونه است ؟
( 4 ) . ربيع : بهار .
( 5 ) . در اصل : قديم ، و در نسخة ( 2 ) و ( 3 ) : قويم ، كه همو صحيح است ، و به معناى پايدار .
( 6 ) . جسيم : بزرگ و ارزشمند .
( 7 ) . نيروز : نوروز .
( 8 ) . كدو زدن : ظاهرا نوعى از مراسم و تفريحات نوروز بوده است ( لغتنامه دهخدا ) .