و به زودى لشكر مرا پراكنده كند و انس مرا به تنهايى مبدّل گرداند و مرا بعد از عزّت خوار كند و فرزندان مرا يتيم سازد و جماعات مرا متفرّق كند و برادران و خاندان و نزديكان مرا بر عزاى من بنشاند و بند از بند من بگسلد و دشمنانم را در مساكن من جاى دهد .
گفتند : اى پادشاه ! ما مىتوانيم تو را از شرّ مردم و جانوران درنده و حشرات زمين محافظت كنيم ، امّا نمىتوانيم مرگ و زوال را چاره كنيم و قوّت دفع آن نداريم . گفت : آيا چارهاى بر دفع اين دشمن وجود دارد ؟ گفتند : نه . گفت :
دشمنى دارم كه از اين دشمن خردتر است ، آيا مىتوانيد آن را دفع كنيد ؟ گفتند :
آن كدام است ؟ گفت : درد و غم و اندوه گفتند : اى پادشاه ! اينها را قدير و لطيف تقدير كرده است و چنان است كه از بدن و نفس برانگيخته مىشود و به تو مىرسد و هيچ كس بر دفع آنها قادر نيست و به حاجب و حارس ممنوع نگردد .
گفت : دشمنى دارم كه از اين هم خردتر است . گفتند : آن كيست ؟ گفت : آنچه كه در قضا گذشته است . گفتند : اى پادشاه ! كيست كه پنجه در پنجهء قضا افكند و مغلوب نگردد و كيست كه با آن ستيزه نمايد و مقهور نشود ؟ گفت : پس شما چكاره هستيد ؟ گفتند : ما قدرت بر دفع قضا و قدر نداريم و تو توفيق يافتهاى و به
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 501
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٥٠١