دشمنى كه از او نهايت بيم و خوف را داشتم بر من درآمده است و هيچ يك از شما او را مانع نشديد تا بر من مستولى گرديد با آنكه شما معتمدان من بوديد و به شما اميدها داشتم گفتند : اى پادشاه اين دشمن كجاست ؟ آيا ديده مىشود يا نه ؟
گفت : خودش ديده نمىشود امّا آثار و علاماتش را مىتوان ديد ، گفتند : اى پادشاه ما حقّ نعمتهاى تو را فراموش نكردهايم و براى دفع دشمنان شما آمادهايم در ميان ما خردمندان و مدبّران فراوانند ، دشمن خود را به ما بنما تا دفع شرّ او كنيم ، گفت : من فريب شما را خوردم و به خطا بر شما اعتماد كردم و شما را براى خود به منزلهء سپر مىدانستم و چه اموالى به شما بخشيدم و چقدر شما را شريف گردانيدم و شما را از خاصّان خود قرار دادم تا مرا از شرّ دشمنان حفظ و حراست كنيد ، آنگاه براى يارى شما شهرهاى محكم بنا كردم و قلعههاى استوار ساختم و سلاح در اختيار شما قرار دادم و غم تحصيل مال و روزى را از شما برداشتم تا شما را انديشهاى غير از محافظت من نباشد و گمان من آن بود كه با وجود شما آسيبى به من نخواهد رسيد و اگر شما بر گرد من باشيد رخنهاى بر بنيان وجود من راه نخواهد يافت ، اكنون با وجود جمعيّت شما چنين دشمنى به سراغ من آمده است ، اگر اين از سستى و ضعف شماست كه قدرت بر دفع آن نداريد پس من در استحكام كار خود
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 499
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٤٩٩