گلوشكنى و در هر لقمهاى گلوگيرى است . هرگز به نعمتى نرسى جز به جدايى از نعمت ديگر . چه قدر آسايش به رنج ، و تنگدستى به نعمت ، و مرگ به زندگى ، و بيمارى به تندرستى نزديك است ! خوشا بر آنكو كه كار و دانش ، و دوستى و دشمنى ، و گرفتن و ناگرفتن و سخن گفتن و خموشى و كردار و گفتار خود را ويژهء خدا دارد و براى او ناب و سره سازد . و آفرين آفرين بر دانايى كه كردار كند و بكوشد و از شبيخون مرگ بهراسد و آماده باشد و مهيّا گردد ، اگرش پرسند اندرز گويد و اگرش وانهند خاموش ماند ، سخنش درست باشد و خموشيش از درماندگى در پاسخ نباشد . واى بر كسى كه به بلاى محرومى ( از رحمت حق ) و خوارى و نافرمانبردارى دچار است و آنچه را از ديگرى بد مىداند از خود نيك پندارد و آنچه را خود به جاى آرد از مردم بد شمارد .
( 1 ) اى پسر عزيزم ، بدان كه هر كس نرم سخن شود دوستيش واجب آيد . خداوند تو را به رهيابيش توفيق دهد و به قدرت خويش اهل سر سپردگى خود سازد كه او نيك بخش گشاده دست است .
سخنرانى آن حضرت عليه السّلام معروف به « وسيله »
« 1 » « آنچه از اين سخنرانى در گنجايى اين كتاب بود نوشتيم نه جز آن » ( 2 ) سپاس خدايى را كه پندارها را از آنكه ( در بارهء او ) به چيزى جز هستى او ره يابند باز داشته « 2 » و خردها را به سبب فرابودن ( ذاتش ) از همانندى و همگونى ، از اين كه ذات « 3 » او را در خيال آورند در پرده نگهداشته زيرا فراز همانندى و هم شكلى است ، بلكه او همان ( هستى محض است ) كه در ذاتش تفاوتى نيست و در كمالش چند پارگى به شماره بندى راه ندارد « 4 » از همه چيزها جداست نه به اختلاف جايها « 5 » و در همه چيزهاست نه به گونهء آميختگى ( با آنها ) . دانش او به ابزار نيست كه دانش جز به ذات او نباشد . ميان او و دانستهاش دانشى جداگانه نيست كه او ( بدان دانش ) به دانستهاش دانا باشد « 6 » اگر گفته شود « بود » به معنى ديرينگى هستى است « 7 » و اگر گفته شود
هامش
( 1 ) تمام اين سخنرانى را كلينى رحمه الله در كتاب الروضة با اختلاف بسيار آورده است كه ما در پا برگها به آنها اشاره كردهايم ولى مصنّف رحمه الله ، چنان كه خود به روشنى گفته است . بخشى از آن را كه در گنجايش كتابش بوده گزيده و آورده است .
( 2 ) در متن « اعدم الاوهام - پندارها را تهيدست ساخته » و در الروضة [ منع الاوهام - پندارها را باز داشته ] آمده است .
( كه وجه اخير ترجمه شد و مراد آن است كه پندارها و اوهام ، هر چند بلند پروازى كنند به كنه ذات الهى راه نمىيابند و فقط همين قدر درمىيابند كه او « هست » ولى هرگز نمىتوانند بدانند كه او « چيست » . - م . )
( 3 ) مراد از « ذات » كنه ذات الهى و حقيقت محض اوست كه البته بر همهء خردها پوشيده و مكتوم است .
( 4 ) تبعيض و چند بخشى به صورتى كه قابل شمارش باشد در صفات كماليش نيست . - م .
( 5 ) جدايى او از چيزها چنان نيست كه او جايى باشد و ديگر چيزها جايى ، هيچ جا نيست و همه جا هست . - م .
( 6 ) علمش بيواسطه و مستقيم است و نيازى به ابزار و آموزگار ندارد زيرا تمام دانشها و دانستهها از خود اوست و به تعبير ديگر دانش و دانا و دانسته خود هموست . - م .
( 7 ) مراد اين كه لفظ « بود » در مورد او به معنى « بوده بود » به كار مىرود يعنى همواره و ازلى بوده است . - م .