باشد . ( 1 ) حرامخوارى چه بد خوراكى است و ستمكارى بر ناتوان هرزهترين ستم است و هرزگى چون نام خود ( زشت و هرزه ) است . شكيبايى بر ناخواه ( و ناخوشايند ) دل را نگاه دارد . « 42 » آنجا كه مدارا سختگيرى باشد سختگيرى مداراست ، « 43 » بسا كه دارو درد باشد و درد ، دارو - و بسا كه غير ناصح خير خواه باشد و آنكه از او خير و نصيحتى درخواست مىشود دغلى كند . مبادا به آرزو تكيه كنى كه آن دستمايهء احمقان و باز دارنده از خير دو جهان است . دلت را به پرورش پاك ساز چونان كه هيمه به آتش پاك شود . چون هيمهگير شبانه « 44 » و خاشاك سيل آورده مباش . « 45 » ناسپاسى نعمت فرومايگى است و همنشينى نادان شوم . خرد تجربه اندوزى است و بهترين آزمودههايت آن است كه تو را پند دهد . و نرمخويى از كرم است . فرصت را پيش از آن كه غصّه شود نكو دار . ( 2 ) تصميم گرفتن از دور انديشى باشد . سستى يكى از اسباب ناتوانى است . نه هر جويندهاى يابنده است و نه هر مسافرى باز آينده . تباه كردن ره توشه از تبهكارى است و هر كارى را سرانجامى است . بسا اندكى كه رويندهتر ( و با بركتتر ) از بسيار است . آنچه بر تو تقدير رفته به زوديت دريابد . بازرگان خطر جوى است و در ( وجود ) ياور خواركننده ( يا يار زبون و ناتوان ) خيرى نيست « 46 » در هيچ كارى به خود فريبى شب مسپار . كسى كه بردبارى ورزيد « 47 » به سرورى رسيد و هر كس در پى فهميدن رفت ( بر دانش خود ) بيفزود . ديدار با نكوكاران آباد سازى دلهاست . ( 3 ) چندان كه روزگار با تو بسازد با آن بساز و مباد كه مركب لجبازيت به سركشى درآيد ، و اگر به گناهى آلوده شدى بيدرنگ به توبهاش بشوى و به آن كه سپردهايت سپرده خيانت مكن گرچه او به تو خيانت كرده باشد و رازش را فاش مكن گرچه رازت را فاش كرده باشد . به اميد دريافت بيشتر نقد را به خطر مينداز و طلب كن كه آنچه روزى توست به تو مىرسد . به بزرگوارى بگير و به نيكويى بخشش كن و با مردم خوشگوى باش .
هامش
( 42 ) در متن « نقصّ للقلب - شكستگى يا فسردگى دل است » آمده و ميان دو قلّاب افزوده است [ ظاهرا ، يعصم القلب - دل را نگاه مىدارد ] و چون معنى اخير مناسبتر مىنمود به همين صورت ترجمه شد . - م .
( 43 ) مراد آن كه اگر مقامى مستلزم سختگيرى بود مانند مقام تأديب و اجراى حدود ، تبديل آن به نرمش ، سختگيرى ( و تجاوز به حقوق جمع ) محسوب مىشود و اعمال سختگيرى در اين مورد خود نرمش ( و مدارا و مراعات مصلحت جمع ) است ( يا به تعبير ديگر به قول سعدى :ترحّم بر پلنگ تيز دندان * ستمكارى بود بر گوسپندان .- م . )
( 44 ) حاطب الليل : كسى است كه در تاريكى شب هيمه گرد آورد وتر و خشك و هموار و ناهموار را با هم برگيرد و كنايه از كسى است كه در سخن خود خلط كند و درست و نادرست را به هم آميزد . - م .
( 45 ) در پارهاى نسخهها به جاى « غشاء السيل » [ . . . السبيل - خاشاك سر راه ] آمده است .
( 46 ) در متن « معين مهين يا مهين - ياور خواركننده يا زبون و ناتوان » آمده است . - م . در ن : بعد از اين عبارت آمده است : [ و لا في صديق ظنين - و نه در دوست متّهم به نفاق ]
( 47 ) در متن « من حلم ساد » و در پارهاى نسخهها [ من حكم ساد - هر كس حكمت اندوخت به سرورى رسيد ] : آمده است .