چه بخشش به اندازهء خواهش است و بسا كه پاسخگويى را دير كند كه خواهش را به درازا كشانى و بيشترت بخشد و چه بسا چيزى خواهى و به تو ندهد ولى دير يا زود بهتر از آنت دهد يا آن را به خاطر چيزى ديگر كه براى تو بهتر باشد از تو باز دارد ، زيرا بسا چيزى خواهى كه گرت دهد در آن نابودى دين تو باشد ، و بايد چيزى درخواست كنى كه تو را سودمند افتد ، جمالش برايت بماند و و بالش ( از گردنت ) برداشته شود ، و مال برايت نماند و تو به سبب ( داشتن ) آن نمانى . به راستى ، به زودى سرانجام پاداش نيك يا بد خويش را مىبينى و يا خطابخش بزرگوار از تو در مىگذرد .
( 1 ) و بدان كه تو را براى آخرت آفريدهاند نه از بهر دنيا ، و براى نيستى نه براى جاودانگى ، و بهر مردن نه براى زيستن ، و اينكه تو در منزلى سپرى و ايستگاه توشهگيرى بر سر راه آخرت هستى .
به راستى ، تو دنبالشدهء مرگى كه گريزندهاش را هيچ روى رهايى نباشد و ناچار روزيت دريابد ، از آن بر حذر باش كه در حال گناهيت نگيرد كه با خود مىگفتى از آن توبه كنم و مرگ ميان تو و توبه حايل شود كه در اين صورت خود را هلاك كرده باشى .
( 2 ) اى نوجوان من ، بسيار ياد مرگ باش و آنچه را در آن افتى و پس از مرگ بدان كشانده شوى بسيار به ياد آر و اجل را برابر خود دار تا به تو رسد و تو آن را ( از پيش ) ديدهبانى كرده باشى مبادا به ناگاهت در ربايد . به ديگر سراى و آنچه از نعمت و عذاب دردناك در آن است بسيار بينديش زيرا اين ( انديشه ) تو را به دنيا بىرغبت كند و آن را در چشمت خرد و حقير نماياند . با اينكه خدا تو را از ( حال ) دنيا آگاه كرده و دنيا نيز خود خويشتن را برايت توصيف كرده و بديهايش را فاش ساخته است مبادا از آن رو كه دنيا داران بدان تكيه مىكنند و بر سر آن يك ديگر را مىدرّند ، فريب خورى چه دنيا دوستان سگان پارسكننده و درندگان گزندهاند ، بر يك ديگر بانگ كشند و نيرومندشان زبونشان را ( بدرّد ) و بزرگشان خردشان را بخورد . دنيا خواهان خود را از راه به بيراه كشانده و به كوره راهى انداختهاند و ديده از ( ديدن ) راه شايسته فرو بسته و در سرگردانى آن گم شده و در آشوبش غرق گشتهاند و آن را پروردگار خويش ساختهاند . دنيا نيز آنان را به بازى گرفته و آنان هم با آن سرگرم بازى شده پيامدش را فراموش كردهاند .
( 3 ) اى پسر عزيزم ، مبادا زيادى عيبهاى دنيا تو را زشت سازد ، گروهى چهار پايانى هستند بسته و دستهاى ديگر رها شده ، « 33 » خردهاى خويش باخته و در بيابانى بىراه و نشان تاخته ، سر بر چرا نهاده ، حيران و آفت زده در درّهاى سنگلاخ و دشوار ، بىشبانى كه آنها را نگهبانى كند ، سرگردانند .
اندك اندك تاريكى رخت بر بندد ، گوئيا كاروان ( به پايان راه ) رسيده و زودا كه شتابنده باز گردد . « 34 »
هامش
( 33 ) يعنى اهل دنيا بر دو گروهند : گروهى چون اشترانى كه بند بر پاى دارند و ناتوانان هستند و گروه ديگر افسار گسيختهاند كه هر بدى خواهند بكنند و آنان توانايان و مستكبرانند .
( 34 ) ن : به جاى « . . . ان يئوب » [ يوشك من اسرع ان يلحق - زودا كه شتابنده ( به دنيا دوستى به اين كاروان ) بپيوندد و به جايگاه هميشگى فرود آيد ]