و با التزام به اين امور محال مجال گفتار و استدلالى بجا نماند و پاسخى بر اين پرسش نباشد « 54 » اين بود مختصرى از آن سخنرانى . « 55 »
نامهء آن حضرت به پسرش امام حسن عليهما السّلام
« 1 » ( 1 ) از : پدرى فنا پذير و معترف به ( چيره دستى ) روزگار ، « 2 » عمر به پايان برده و گردن به ( فرمان ) گيتى سپرده ، بدگوى جهان و جايگزين در جايگاه مردگان كه فردا به نزد آنان روان است .
به : فرزندى كه آرزو خواه چيزى به دست نيامدنى است « 3 » و به راه آنان رود كه هلاك شدند ، آماج هر بيمارى و گروگان ( گذشت ) روزها ، و در تيررس آسيبها و بندهء جهان ، و سوداگر فريب خورده ، و دستخوش هلاكتها ، و اسير مرگ و هم پيمان اندوهها ، و همدم غمها ، و هدف آفتها ، و زمين خوردهء شهوتها و جانشين و بازماندهء مردگان است . « 4 » ( 2 ) امّا بعد :
به راستى من از پشت كردن دنيا به خويش و هجوم روزگار بر خود و روى نمودن آخرت به خويشتن ، به روشنى دريافتم كه از ياد ديگران و توجّه بدان چه پشت سر نهادهام بازمانم تا بدان جا كه انديشهء خويشم از سوداى ديگر مردم باز داشته و راه بر خود رأيى من بسته و از هواى نفس خويشم روگردان ساخته و حقيقت كارم را روشن نموده و مرا به كارى جدّى ، كه نه بازيچه است ، كشانده و به پايهاى از راستى كه آلوده به هيچ دروغى نيست برآورده .
( 3 ) من تو را پارهاى از خود مىدانم و بلكه همهء وجودم مىشمارم « 5 » تا بدان جا كه اگر گزندى به تو رسد گويى به من رسيده و اگر مرگت بربايد ، مرا ربوده است و من به كار تو همان توجه را دارم كه به كار خويش دارم . پس اين نامه را به تو نوشتم كه چه بمانم و چه درگذرم ، به وسيلهء آن پشتيبانت باشم . « 6 »
هامش
( 54 ) يعنى در چنين گفتهء محالى جاى استدلال نيست و اين پرسش را به سبب آشكار بودن خطاى آن پاسخى نباشد زيرا در اين صورت او هم « ممكنى » مانند ديگر ممكنات مىشد و ديگر « واجب الوجود » نمىبود .
( 55 ) اين سخنرانى در نهج البلاغه با اختلافات و افزونيهايى آمده و شيخ صدوق طاب ثراه تمام آن را در كتاب توحيد و عيون اخبار الرضا از حضرت على بن موسى الرّضا عليهما السّلام ، با اندك تفاوتى آورده است .
( 1 ) درود بر آن دو يعنى درود بر آن دو بزرگوار ، پدر و پسر . - م .
( 2 ) يعنى معترف به قدرت و چيرگى روزگار و ناتوانى خويش در دست تحولّات آن چنان كه گويى دشمن پيكارجويى بر او تقدير مىراند .
( 3 ) يعنى اميد پايدارى و بقا دارد كه كسى بدان دست نخواهد يافت .
( 4 ) اين اوصاف از مقولهء بيان نوعى است و مراد حضرت عليه السّلام نوع فرزندانى است كه به سبب جوانى و كم تجربگى دستخوش آرزوهايند و در معرض مهلكات قرار دارند و گر نه امام حسن عليه السّلام به سبب عصمت و با وجود ملكهء تقوى مصداق اين اوصاف نيست و غرض كلّى امام عليه السّلام هدايت و هشدار به نوع جوانان و فرزندان است امّا فرزند خود را طرف خطاب و اندرز قرار داده زيرا اين اندرزگويى غير مستقيم مؤثرتر از ملامت مستقيم است .
( 5 ) يعنى تو همه چيز منى ، زيرا وى جانشين و قائم مقام و وارث دانش و فضايل پدر بود .
( 6 ) اين نامه را از آن سبب به وى نوشت كه پشتيبان و مؤيّد پسرش باشد و او در هر دو حالت ، بقا يا رحلت پدر خويش ، بدان رفتار كند .