و لفظ « او » شامل تمامى او نشود . ( 1 ) « 42 » همانا ابزارها خود را محدود سازند « 43 » و هر ابزارى به مانند خود اشارهاى دارد و فعّاليت چيزها در محيط خود آنهاست و ابزار نمايانگر نيازمندى است ، « 44 » و تضاد ( ميان دو چيز ) از وجود ضدّ خبر مىدهد ، و شبيه شباهت ( ميان دو چيز ) را مىرساند و پديدهها را زمانهاى بروز آنهاست « 45 » و صفتها به نامها از يك ديگر تميز داده مىشود و قرينهها از آنها جدا مىگردد و پديدههايشان بدانها بر مىگردد . ( تعبير ) به « ازكى شدن » هر نو پديدى را از ديرينه بودن باز مىدارد و لفظ « قد - اينك » مانع ازلى بودن آن مىآيد و تعبير « لولا » ( اگر خدا نبود ، او هم نمىبود ) حتميّت تحقق جبريّت ( و واجب الوجود بودن ) را از آن نفى مىنمايد . « 46 » پديدهها از يك ديگر جدايند و دلالت دارند بر جداكنندهء خود و از هم فاصله دارند ، و دلالت دارند بر فاصله افكن خويش . به وسيلهء آنهاست كه سازندهء آنها بر خردها جلوه مىكند « 47 » و هم بدانهاست كه از ديدهها پنهان مىگردد « 48 » و پندارها بر آنها قضاوت كنند و پند آموزيها در آنها پا برجا شود و از آنها دليل به
هامش
( 42 ) در متن « و لا تشتمله هو - لفظ « او » شاملش نشود » آمده است ولى شايد تصحيف نسخه نويسان باشد و صحيح آن [ لا يشمله حين - هنگام ، او را فرا نگيرد ] يا [ لا يشمل بحدّ - مشمول حدّ نشود ] باشد . چنان كه در نهج البلاغه آمده است و مراد حد اصطلاحى منطقيان ( يا تعريف به حد ) است و ظاهر آن است كه هستى حق تعالى را « حدّ » نيست چه او را اجزائى نيست كه مشمول « حدّ » گردد و بر حقيقت او « حدّى » احاطه داشته باشد . امّا « حدّ » لغوى به معنى نهايت و پايانى كه بر جسم احاطه دارد مىباشد و اين از ملحقات « چند پيوسته » و « چند گسسته » ( كميّت متصل و منفصل ) است كه هر دو از اعراضند و واجب الوجود را عرضى نيست ، و جايى ندارد . پس محال است كه به نهايت داشتن توصيف شود .
( 43 ) مراد از ابزارها « ادوات » در اينجا وسايل ادراك هستند كه نو پديد ( حادث ) و ناقصند ، پس چگونه ممكن است كه اين وسايل ادراك ذات ديرينهء « ازلى » را كه فراسوى هر نهايتى است به حدّى محدود ( و به وصفى موصوف يا به تعريفى معرّفى . - م . ) كنند ؟
( 44 ) يعنى وجود ابزار و آلات ، نيازمندى ممكنات را بدانها مىنماياند .
( 45 ) وجود ضدّ نشانه وجود تضادّ است و تشبيه نمايانگر شباهت ممكنات با يك ديگر و « حدوث » و نو پديدى پديدارها نشانه داشتن « توقيت » ( اجل و زمان معين و محدود ) است .
( 46 ) كلمات « مذ - ازكى » و « قد - به تحقيق و اينك » كه از عوامل فعلند براى ابتداء و نزديك ساختن مىآيند و جز در زمان متناهى به كار نمىروند و ( استعمال اين الفاظ ) مخالف با ( مفهوم ) « قدم » ( پيشينگى ) و « ازليّت » ( ديرينگى ) است و كلمهء « لولا » مركب از « لو » به معنى شرط و « لا » به معنى نفى است و از آن استفادهء « تعليق » مىشود . ( يعنى وجود امرى معلّق و بسته به امر ديگرى است كه اگر اين نمىبود آن ديگرى نيز نمىبود . - م . ) و منافى با جبريّت . ( و وجوب الزامى ذات واجب الوجود است چه بود و نبود هيچ چيز در « بود » مطلق ذات بىچون تأثيرى ندارد . - م . )
( 47 ) يعنى به وسيله آن آلات و ابزار و وسايل كه حواس و مشاعر ما هستند و با آفريدن آنها براى ما و تصويرى كه اين وسايل به دست مىدهند ، خداوند بر خردها جلوهگر و شناخته مىشود چه اگر اين وسايل را نمىآفريد ( امكان ) شناخت او ( براى ما ) ممكن نبود .
( 48 ) يعنى ما به وسيله همان وسايل و مشاعر استنباط مىكنيم كه ذات او به چشم نمىآيد زيرا خردهاى ما با مشاعر و حواس ما كامل شده و به وسيله خردهايمان اين استدلال را دريافتهايم كه او ديدنى نيست . پس با آفريدن آلات و ادوات ( حسّى و ادراكى ) براى ما ، او را از راه خرد شناختهايم ( و به نامرئى بودنش پى بردهايم . - م . )