تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحف العقول عن آل الرسول ( ص ) ( رهاورد خرد ) ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
پيشى دارد . از ادراك آفرينى او دانسته شد كه او خود از ادراك بىنياز است ، « 30 » ( 1 ) و از جوهر آفرينى او دانسته شد كه او را جوهرى نيست و به هستى بخشى او به آفريدگان دانسته شد كه او را خود هستى بخشى نيست ، « 31 » و از تضادى كه ميان چيزها افكند شناخته شد كه او را ضدّى نباشد ، « 32 » و از مقارنه‌اى كه بين چيزها برقرار كرد دانسته شد كه خود او را قرينى نيست . « 33 » روشنى را ضد تاريكى و سرما را ضد گرما ساخت ، در آفرينش ميان عناصر گريزنده الفت داد و جداشونده‌ها را به هم در آميخت تا پراكندن آنها دليل بر ( عامل ) پراكننده و پيوستن آنها نشانهء پيوند دهندهء آنها باشد . ( خداوند ) كه منزّه باد ، آنها را دلايل پروردگارى خود ساخت و شواهد نهان بودن خود نمود و گوياى حكمت خويش قرار داد بدان گاه كه سخن گويند ، چه پديد آمدنشان سخن از تازگى و حدوث آنها مىگويد و با هستى خويش گزارشگر آنند كه نبودند ( و سپس شدند ) و با جابه‌جا شدن خويش از نابودى پذيرى خود خبر مىدهند و با ناپيدا شدن خود روشن مىسازند كه آفرينندهء آنها را ناپيدايى و غروبى نيست و اين است مراد از گفتهء خداى عزّ و جلّ كه « از هر چيز جفت جفت آفريديم شايد شما فرا ياد آوريد » ، « 34 » پس ميان اين دو جفت از پيش و از دنبال جدايى افكند تا دانسته شود كه او را خود پيشين و پسين نباشد . غريزه‌هاى آنها گواهست كه غريزه آفرين ايشان را غريزه‌اى نيست ، و با تفاوت خود از يك ديگر دليل آنند كه تفاوت بخش آنها را تفاوتى نيست . زمان داشتن ( اجل ) آنها آگاهى از آن مىدهد كه زمانگذارشان را زمانى نباشد . آنها را از يك ديگر پوشيده و در پرده داشت تا دانسته شود پرده‌اى ميان خودش و آنها نيست . معناى پروردگارى بر او ثابت و مسلّم بود آنگاه كه
هامش
( 30 ) يعنى با آفريدن مشاعر ادراكى و دادن آنها به آفريدگان معلوم شد كه او خود مشعرى ندارد به اين تعبير كه چون خداوند مشاعرى به ما بخشيد نياز خود را در ادراك به آن مشاعر دانستيم و بر حسب آن ادراك حكم به منزّه بودن خداوند از صفات كرديم زيرا محال است كه وى به چيزى ( حتى به مشاعر ) نياز داشته باشد . يا از آنجا كه خرد به تفاوت بين آفريننده و آفريده در صفات حكم مىكند ( پس آفريننده از صفتى كه در آفريده هست بىنياز و منزّه است . ) ( 31 ) يعنى با حقيقت بخشيدن به حقايق و ايجاد ماهيّات آنها معلوم شد كه آن حقايق از ممكنات است و هر ممكنى محتاج به مبدء است و مبدء تمام مبادى خود حقيقتى از نوع آن حقايق نيست . ( 32 ) يعنى تضادى كه بين چيزها افكنده دليل بر تضاد ( و تغاير ) نسبت خويش بدان است و خود او را ضدّى نيست زيرا اگر او را طبيعتى بود كه با چيزى ضدّيت داشت آن را چنان ايجاد مىكرد كه با طبيعت او سازگار باشد نه آنكه ناسازگار آيد ، پس او خود اضدادى ندارد . ( 33 ) قرينه‌سازى ( و تعادل ) ميان چيزها در نظام آفرينش دليل بر آن است كه سازنده آنها خود يكى است و قرينى ندارد زيرا اگر قرين و شريكى مىداشت در نظام آفرينش با او مخالفت مىكرد و قرينه‌سازى و مشابهتى در آفرينش پديد نمىآمد . ( 34 ) الذاريات ، 49 ، محتمل است استشهاد به اين آيه اشاره بدان باشد كه تأليف و تفريق و تضادّ بين چيزها به صفت تركيب و جفت‌سازى و افزودگى به يك ديگر تمام دلايلى بر پروردگارى خداى تعالى است و نشان آن است كه آفرينندهء آنها بدان صفتها به توصيف در نمىآيد زيرا آفريدن جفتها بر اساس تفريق و تأليف دال بر اين معنى است كه جفتها را از نوع واحدى آفريد كه نيازمند به عامل مفرّق هستند كه آنها را از يك ديگر تميز نهد و نيز هر جفت را با هم سازگار ساخت و همسر نمود ، به گونه‌اى كه ويژهء آنهاست ، و نياز به گردآورنده و عامل مؤلّفى دارند كه آنها را به يك ديگر الفت بخشد .