مانندى انگارد وى را باور نداشته و هر كه شبيهى « 4 » برايش تراشد به حقيقت او راه نجسته ، و كسى كه در وهمش بگنجاند او را نخواسته ، و كسى كه كنهش را بجويد « 5 » او را يكتا ندانسته ، و آنكه پايانيش نهد به دو ايمان نياورده و كسى كه او را به اشاره بنماياند « 6 » او را فراگير ندانسته و كسى كه او را محدود نموده به دو توجّه ندارد و كسى كه برايش بخشهايى پنداشته « 7 » حقّ بندگى او را به جاى نياورده است .
و هر چيزى كه به خود شناخته شود ، آفريده است « 8 » و هر موجودى كه هستيش وابسته به غير خود است معلول است . « 9 » ( 1 ) از آفرينش خدا به وجود او راه جسته شود و با خرد به شناخت او اعتقاد حاصل آيد و به انديشه « 10 » حجّت وى ثابت گردد . او به نشانههاى خود بر آفرينش خويش حجّت آورده است . خدا آفريدگان را بيافريد و ميان خود و آنان پردهاى آويخت . « 11 » پس در جداگيرى خويش از آنان از خودى « 12 » آنان گسيخت ( هم ذات آنان نشد ) . و ابزارمند كردن ايشان گواه آن است كه او خود ابزارى ( در آفرينش ) به كار نگرفته چه ابزار گواه نياز ابزارمندان است . و آغازيدن او به ( آفرينش ) ايشان
هامش
( 4 ) « كسى كه تمثيلى براى خدا شناسد » يعنى او را به صورت شخصى يا الگويى در ذهن خود تصوّر كند و آن صورت ذهنى را نمونهاى از خدا قرار دهد ، هستى خدا را باور نكرده و به درستى به حقيقت او راه نبرده چه چيزى كه به تصوّر انگارندهاى درآيد آفريده و ساخته و پرداختهء پندار اوست .
( 5 ) « به كنهش راه جويد » يعنى بخواهد كه گوهر ذات او را نشان دهد يا در جستجوى رسيدن بدان گوهر نهفته باشد ، زيرا اگر كنه و گوهر هستى او قابل شناختن و دريافتن بود از اين رهگذر با ديگر موجودات و ممكنات در تركيب و صفات امكانى شريك مىشد كه اين معنى با يگانگى او منافات دارد .
( 6 ) يعنى بخواهد به اشارهء حسّى يا برتر از آن به اشارهء پندارهاى يا اشارهء عقلى وى را در جايى معين و قابل اشاره نشان دهد .
( 7 ) يعنى او را داراى اندامها و بخشها و پارههاى گوناگون پنداشته .
( 8 ) در اصل « كلّ قائم بنفسه مصنوع - هر چيزى كه به خود قائم است ساخته شده است » آمده ولى درست آن چنان كه در پارهاى نسخههاى تازه ديده مىشود [ كلّ معروف بنفسه ] بايد باشد ( كه در ترجمه همين وجه رجحان داده شد .
م . ) و مراد آن است كه هر چه بالضرورة هستيش به وسيلهء حواس از خودش شناخته شود بدون آنكه به دلالت آثار به هستى آن راه برده شود ، مصنوع است و صانعى دارد . يا به اين معنى است كه هر چيزى كه حقيقتش معلوم باشد از جهت اجزاء خود معلوم شده و هر چيزى كه دارى اجزاء باشد مركّب است پس هر معلوم الحقيقهاى مركّب است و هر مركّبى نيازمند به تركيبكنندهاى است كه آن را تركيب كرده و سازندهاى كه آن را ساخته بنا بر اين هر معلوم الحقيقهاى ساخته شده است .
( 9 ) اين كلام كه « كل موجود في سواه معلول » در نهج البلاغه « كل قائم في سواه معلول - هر چيزى كه به غير خود قائم است معلول است » آمده است . شايد اين سخن و مطالب پيش از آن اشاره بدان است كه خداى تعالى نه جوهر است و نه عرض و به هيچ يك از اين دو به وصف در نمىآيد .
( 10 ) در پارهاى نسخههاى تازه به جاى « بالفكرة . . . » [ بالفطرة . . . - به سرشت و فطرت ] ، آمده است .
( 11 ) آفرينش سبب پوشيده ماندن آفريننده از آفريده است زيرا آفرينش صفت كمال اوست و كمال خداى تعالى از سويى با نقص آفريده از ديگر سو ، پردهاى بين او و ايشان است . ( چون ناقص ، كامل را در نتواند يافت . )
( 12 ) در پارهاى نسخهها به جاى « انّيّتهم - خودى آنان » [ أينيّتهم - كجايى آنان ] ، آمده است .