دليل بر آن است كه او خود آغازى ندارد زيرا هر كه وجودش را آغازى باشد از آغاز آفرينى ديگرى ناتوان است .
( 1 ) نامهايش نمودار گونهاى ( از او ) و كارهايش فهمانيدن ( هستى او ) است . و ذات او « 13 » حقيقت ( محض ) است و كنه « 14 » او جدايى ميان وى و آفريدگان اوست . هر كس براى او وصفى پرداخته او را ندانسته و هر كس برايش همانندى انگاشته از او در گذشته و هر كس پنداشته كنه او را يافته به خطا رفته است ، « 15 » هر كس بگويد : كجاست ، جايگاهش داده و هر كس گويد : در چيست ، او را درون چيزى گنجانده ، و هر كه بگويد : تا چيست ، وى را پايانى انگاشته ، و هر كه گويد : براى چيست ، برايش علّتى تراشيده ، « 16 » و هر كه بگويد : چگونه است ، او را تشبيه كرده ، و هر كس بگويد : از كى ( بوده ) وى را مقيد به وقتى كرده است و هر كس گويد : تا كى ( خواهد بود ) برايش پايانى پنداشته و كسى كه برايش پايانى پندارد او را داراى اجزائى انگاشته و هر كس او را تجزيه پذير شمرده او را به صفتى موصوف كرده و هر كس صفتى برايش پنداشته در بارهء او ناروا گفته و هر كس او را چند پاره گمان برده از او رو گردانده است .
( 2 ) خداوند به دگرگونى آفريده دگرگون نشود چنان كه از محدود انگارى هيچ محدودى « 17 » حدّ نپذيرد .
يكى است ، نه به شماره انگارى « 18 » ؛ پر است ، نه به معنى انباشتگى از اجزاء « 19 » ؛ درون است ، نه چنان
هامش
( 13 ) و به تعبير ديگر خويشتنى او حقيقت ناب است . - م .
( 14 ) كنه : خود خويشتنى و گوهر ذات او . - م .
( 15 ) « نامهايش نمودار گونه يا تعبيرى است » يعنى اين نامها عين ذات و صفات او نيست بلكه تعبيرات و الفاظى است كه بر او گواهى مىدهد . « كارهايش فهمانيدن است » يعنى كارهايش وسيلهاى است كه او را بشناسند و بدانها بر او و هستى و دانش و توانايى و حكمت و رحمت او راه جويند . و اين گفته كه « ذاته حقيقة - ذات او حقيقت محض است » يعنى حقيقت تكوينى والايى كه خردهاى آفريدگان بدان نرسند و اين در صورتى است كه تنوين « حقيقة » نشانهء تعظيم و تبهيم گرفته شود يا خصيصهء كمالات محض اوست كه فقط وى بدان صفات متصف است يا حقيقتى ثابت و واجب است كه دگرگونى و زوالى در آن راه ندارد . پس لفظ « حقيقت » به تمام اين معانى گرفته شده . و « كنهه تفرقة بينه و بين خلقه - خود خويشتنى او جدايى ميان وى و آفريدگان اوست » از آن روست كه وى در هيچ چيزى با ايشان شريك نيست و در نتيجه شناخت كنه ذات ( و خود خويشتنى ) او غير ممكن است .
( 16 ) در پارهاى نسخهها به جاى « علّله » [ اعلّه ] آمده كه تصحيف است و شايد خطاى نسخه نويسان باشد .
( 17 ) مراد از « محدود » ، مخلوق و موجود است . - م .
( 18 ) « يك است نه به شماره انگارى » يعنى او را دوّمى به گونهء خويش نيست يا نه آن گونه « يكى » كه شامل اعداد و داراى اجزاء و اصناف باشد . ( به عبارت بهتر بايد گفت « تك » است . - م . )
( 19 ) مصحّح متن در پابرگ شرحى چنين افزودهاند : « صمد لا بتبعيض بدد » صمد آن سرورى است كه در رفع نيازمنديها آهنگ او كنند ، زيرا فقط او بر اداى نيازمنديها تواناست و « بدد » به معنى نياز است و از اين رو معنى جمله آن است كه اوست سرورى صمدى كه بدون تفاوت و تبعيض اداى همهء حاجتها از او انتظار مىرود .
( امّا چون « صمد » چنان كه پارهاى از مفسّران گفتهاند ، به معنى « پر » و « بىرخنه » و « فاقد خلاء » و « لا بتبعيض بدد » به معنى « جدا نبودن بخشى از بخش ديگر » يعنى انباشتگى گرفته شود مفهوم جمله همان مىشود كه در بالا ترجمه شده است ، و روايت داود بن قاسم از امام جواد عليه السلام كه فرمود : « صمد ، آن است كه او را ناف نباشد » و در بخش « كوتهسخنان آن حضرت » در اواخر همين كتاب آمده ، ناظر بر اين معنى است . بويژه آنكه سياق عبارت نهج البلاغه از كميّت و ظرفيّت سخن مىگويد و مناسبت بين اجزاء جملات درونى يك مجموعه از عبارات قريب الموضوع همين معنى انباشتگى را ايجاب مىكند .