تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحف العقول عن آل الرسول ( ص ) ( رهاورد خرد ) ( فارسى ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢
هامش
باشد نه از دو آبادى ، يعنى مكّه و طائف » بودند . به هر حال هر چه باشد آن دو مرد نزد قوم خود گرانقدر و داراى اموال فراوان بوده‌اند و مردم مىپنداشته‌اند كه هر كه چنان باشد به پيامبرى سزاوارتر از ديگرى است . امّا وليد بن مغيرة عموى ابو جهل ، پيرى كهنسال و آزموده از هوشمندان عرب بود كه مردم داوريهاى خود را نزدش مىبردند و اشعار خود را بر او مىخواندند و هر شعرى كه او برمىگزيد شعر برگزيده محسوب مىشد و ده برده داشت كه به هر كدامشان هزار دينار براى بازرگانى سپرده بود و يك قنطار ، يعنى پوستى گاو ، انباشته از زر داشت . وليد يكى از پنج نفرى بود كه پيامبر را استهزا مىكردند و خداوند شرّشان را كوتاه كرد . او همان كسى است كه قريشيان نزدش آمدند و به او گفتند : اى عبد شمس اين چيست كه محمد ( صلّى اللَّه عليه و آله ) مىگويد ؟ آيا سحر است يا كهانت يا خطابه ؟ گفت : بگذاريد سخنش را بشنوم . پس نزديك پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كه در حجره نشسته بود آمد و گفت : اى محمد شعرت را برايم باز خوان . ( حضرت ) فرمود : اين شعر نيست بلكه كلام خداست كه بدان پيامبران و رسولانش را فرستاده ، گفت : تلاوت كن ، آنگاه ( پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله ) چنين خواند : بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم . . . چون وى لفظ « رحمان » را شنيد ( پيامبر ) را استهزا كرد و گفت : مرادت مردى است كه در يمامه به نام رحمان خوانده مىشود ؟ فرمود : نه ، ولى نام خدا را مىخوانم كه رحمان و رحيم است . سپس به تلاوت سورهء حم ( سجده ) پرداخت و چون به اين گفته خدا رسيد كهفَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ- اگر كافران از خدا روى گرداندند بگو من شما را از صاعقه‌اى چون صاعقه عاد و ثمود ترسانيدم » و وى بشنيد پيكرش به لرزه درآمد و مويهاى بدنش راست شد و برخاست و به خانهء خود رفت و نزد قريشيان بازنگشت ، پس گفتند عبد شمس به دين محمد گراييد . قريشيان غمگين شدند و ابو جهل نزدش رفت و گفت : اى عمو ، ما را رسوا كردى ، گفت : اى برادر زاده ، اين چه سخن است ؟ من هنوز بر كيش قوم خود هستم ليكن كلامى گران شنيدم كه بدنها را بلرزاند ، گفت : آيا آن كلام شعر است ؟ گفت : نه شعر باشد . گفت خطبه است ؟ گفت : نه ، زيرا خطبه كلامى است پيوسته و اين كلام پراكنده است كه اجزاء آن به يك ديگر شبيه نباشد ولى آبدار است . گفت : پس كهانت است ؟ گفت : نه ، گفت : پس چيست ؟ گفت : بگذار بينديشم ، چون فردا بيامد ( قريشيان ) گفتند : اى عبد شمس ( اينك پس از انديشه ) چه مىگويى ؟ گفت : بگوييد : آن سخن سحر است زيرا دل مردم را مىربايد . پس خداى تعالى چنين نازل فرمود :ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً- الى قوله -عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ- مرا با كسى كه تنها آفريده‌ام واگذار - تا آنجا كه فرمايد - بر آن آتش نوزده نگهبان است » ( المدثر ، آيات 11 تا 30 ) . روزى خدمت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آمد و عرض كرد : بر من بخوان ، حضرتش خواند :إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ- به راستى خداوند به عدل و احسان و اداى حق خويشاوندان فرمان مىدهد ، و از ناشايستى و كار ناپسند و سركشى باز مىدارد ، او شما را اندرز مىدهد باشد كه پند گيرد » ( النحل ، 90 ) عرض كرد بازش بخوان ؟ حضرت باز خواند ، آنگاه عرض كرد : به خدا سوگند كه اين كلام را شيرينى و رونقى است و به راستى ( بسان درختى است ) كه فرازش شاخه‌هاى پر بار و فرودش خوشه‌هاى نگونسار است و اين نه گفتهء بشر است . امّا اميّة بن ابى صلت ثقفى از مردم طائف و از بزرگترين شاعران دوران جاهلى بود و بيشتر اشعارش در بارهء آخرت بود . وى كتب پيشين را مطالعه مىكرد و مىخواند و شراب را حرام شمرده در صحّت امر بتها شك داشت و از پرستش آنها روى مىتافت و در جست و جوى دين بود و آگاه شده بود كه پيامبرى ظهور خواهد كرد . ديرى بگذشت و او آرزو داشت كه خودش آن پيمبر باشد . چون پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله ) بعثت فرمود و خبرش به او رسيد از روى حسد به او كفر ورزيد و گفت : من آرزو داشتم كه خود همو باشم . پدرش عبيد الله بن ربيعه ، مكنّى به ابى الصّلت و مادرش رقيّه دختر عبد شمس بود . در طائف بمرد و از آنچه در مرض مرگ خويش سروده اين ابيات است : « هر چه زندگى دير پايد و روزگارى به درازا كشد سرانجامش به زوال و نابودى پايان پذيرد كاش من پيشتر از آنچه بر من آشكار شد در قلهء كوهها ( بيخبرانه ) قوچ مىچراندم » آورده‌اند كه پس از مرگش پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله از دختر او خواست كه شعرى از او برايش بخواند و دختر چنين خواند :